https://blog.ir/panel/a-ghannadian/template_edit/current

گذرگـاه فــکر و ذکـــر

خدا را رحمی ای مُنعم که درویش سر کویت + دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

گذرگـاه فــکر و ذکـــر

خدا را رحمی ای مُنعم که درویش سر کویت + دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

گذرگـاه فــکر و ذکـــر

........... بسم الله الرحمن الرحیم ...........

این جــا کلبــۀ کـــلام و رشـحات قـلمی من است. روزنگاشتــه‌های این جــا نوعاً کوتاه و مختصـر است که گـهـــگاهی رنگ دیانت بـه خــــود می‌گــیرد، گــــاهی با بـوی سیاست عجـین می‌شود، گــاهی بـه مسائل تربیتی و رخــدادهای زنــدگی می‌پردازد، گــاهی با حس و حال خـانواده و سبک زندگیِ مؤمنانه می‌درخشـد و در پـاره‌ای اوقـات نیـز با الفـاظ شاعرانه به وادی ادب و هنر اصیل این مـرز و بوم ورود می‌کند...
یادداشت‌ هـای این وبـلاگ گــاهی با طعــم واژه‌هایی از جنس سپیده و سحر می‌آمیزد. گاهی با صبغــۀ فـرهـنگ و اخـلاق نگاشتــه می‌شود و گـــاهـی نیــز با تیـشۀ عـقـــل و اندیشه، ریشه‌های جـهل و خرافه را هــدف می‌گیرد
نویسنده این وبلاگ خود را مدیون شهیدانی می‌داند کـه در روزهای عسرت و گــلولــه و خون مردانه جنگیدند و از حریت و استقلال و آزادی کـشور حـراست کـردند. از ایـن جـهت تـلاش دارد تا از تجـلیــل و نکــوداشت یـاد و حماسۀ آن‌ها نیز غفلت نورزد و هـر از گاهی با قـــلم صـداقت و مـهر، یاد و نام و خــاطرۀ شهامت و اخلاصشان را زینت‌افـزای صفحات این وبـلاگ کـند. باشد تا یادشان جاودانـه و راهشان ماندگار شود.
هــیـچ یــک از سیـاهــه‌ هــای ایـن وبــلاگ، کـپی‌پـیست نیست. امـــا کـپی بـــرداری از مــــطالب ایـن‌جــــا با ذکــــر مـنبــع و آدرس بــلامـانـع است...
پیشنهادها و نـقـدهــای منصفـانۀ دوستان و کاربـران عـزیز را پذیرایم،
از کامنت‌های چالشی و پرسشی عزیزان استقبال می‌کنم. ولی با عرض پوزش از پاسخ بـه کامنت‌هـای ناشناس معذورم. به کامنت‌های بدون آدرس هم در صورتی که آشنا نباشند پاسخ داده نخواهد شد.

بایگانی

۳۵۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گذرگاه فکر و ذکر» ثبت شده است

این روزها، روزنۀ دلم با خنکایی که از نسیم سحر می‌وزد، مأنوس‌تر است. این روزها دست‌های نوازشگر خدا را صمیمانه‌تر حس می‌کنم و ترنّم مهرش را عاشقانه‌تر می‌شنوم.

این روزها حال و هوای دلم گواهی می‌دهد که فاصله‌ای بین زمین و آسمان نیست و حس می‌کنم کسی هست که دارد تمام دلشوره‌های غربتم و سایۀ وحشتم را تا ساحل آرامش و نجات همراهی می‌کند. این روزها چتر حمایت خدا را آشکارتر می‌شود دید.

 

 اَللّـهُمَّ افْتَحْ لى فیهِ اَبْوابَ الْجِنانِ وَاَغْلِقْ عَنّى فیهِ اَبْوابَ النّیرانِ وَوَفِّقْنى فیهِ لِتِلاوَةِ الْقُرْانِ یا مُنْزِلَ السَّکینَةِ فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنینَ.

ترجمه: پروردگارا، ای عطا کنندۀ سکینَت و وقار، ای تسکین دهندۀ صاحبان دل های بیقرار، در این روز از ماه رمضان، باغستان‌های بهشتِ حُسن و روضۀ رضایتِ رضوانت را به روی من بگشا و دروازه‌های دوزخ و جهنم را در بَربَند و توفیق تلاوت قرآن را بر من ارزانی بفرما.

 

+ ان‌شاءالله قدرها را قدر بدانیم و از خدای مُهیمن و عزیز، بیشترین‌ها و بهترین‌ها را بخواهیم. بیاییم با دلهای شکسته، خدا را بخوانیم و از خدا، خدا را بخواهیم...

 

پ.ن: دعای روز بیستم با ترجمۀ ادبی از خودم.

۲ نظر ۲۱ فروردين ۰۲ ، ۲۱:۱۲
مرآت

اَللّـهُمَّ نَبِّهْنى فیهِ لِبَرَکاتِ اَسْحارِهِ وَنَوِّرْ فیهِ قَلْبى بِضیآءِ اَنْوارِهِ وَخُذْ بِکُلِّ اَعْضآئى اِلى اتِّباعِ اثارِهِ بِنُورِکَ یا مُنَوِّرَ قُلـُوبِ الْعارِفینَ.

 

ترجمه: بارالها، ای روشنی‌بخش دل‌های عارفان و خداجویان؛ به نورانیّتِ ذاتِ اقدس خویش؛ مرا در این روزِ رمضان، برای درکِ برکاتِ سحرگاهان، بیداری و بلوغ عنایت فرما و آیینۀ جانم را در پرتو درخشش انوار سحر، آکنده از نورِ معرفت فرما و تمام اعضاء و جوارحِ وجودم را برای تبعیّت از تجلّیاتِ سحر، در تسخیرِ قدرت و ارادۀ خویش نگه‌دار.

 

+ در آنات حسن‌انگیز شب‌های قدر و در لحظه‌های پر برکتِ سحرگاهان، برای سلامتی و فرج مولایمان حتماً دعا کنیم و از خدا بخواهیم پیروزی همۀ مسلمانان، شیعیان، مظلومان و بدریّونِ جبهه‌های فلسطین و غزه و لبنان و یمن و بحرین و عراق و سوریه و عربستان و افغانستان را.

 

پ.ن: دعای روز هجدهم ماه مبارک رمضان با ترجمۀ ادبی از خودم.

۳ نظر ۲۰ فروردين ۰۲ ، ۱۴:۴۲
مرآت

به اتفاق حمیدآقا رفته بودیم پارک نزدیکِ خانه کمی قدم بزنیم و در بارۀ یک برنامۀ فرهنگی جدید چند دقیقه‌ای به گپ و گفت بنشینیم.

در نقطه‌ای از پارک، چند شازده نوجوانِ هفده هجده ساله زیر درخت لمیده بودند و دم به دم به سیگارهایشان پُک می‌زدند و به قول خودشون جوونی می‌کردند. همین که ما را دیدند، سیگارها توی دستشان پنهان شد و چشم در چشم ما شدند. گویا منتظر بودند که باب نصیحت مشفقانۀ ما گشوده شود تا چندتا «به توچـۀ» آبدار نثارمان کنند و به اصطلاح سنگِ روی یخمان بفرمایند. اما خوشبختانه ما اصلاً متعرّض آنها نشدیم و از ادای وظیفۀ مقدسِ امر به معروف و نهی از منکر کلیشه‌ای خودداری نمودیم! و صد البته که بی تفاوت هم نبودیم. پس فی‌الفور جلو رفتیم و با حربۀ لبخند و گلخند و با چند دُرواژۀ گل منگولی مثل قند، رفیقانه در جمعشان نشستیم! جوری که یکی‌یکی سیگارهایشان را انداختند و به نگاهمان دل باختند... :)

در این فرصتِ طلایی و کوتاه، شوخی شوخی تیکه هایی از کُنه درونشان گفتند که ما به گوش جان شنُفتیم. ما نیز نکته‌هایی از روزگار نوجوانیمان را بازگفتیم که آن ها شکفتند!

شازده‌های سیگاری تازه از سَرَک کشیدن ما شادمان شده بودند و مسرور که ما از ادامۀ خوش و بش با آن ها معذور! اما در وقت خداحافظی، تیر خلاص را به هدفِ هدایتِ شازده‌ها نشانه رفتیم و پندی نیکو به ارمغانشان دادیم. بدان امید که بر طاق رضایت حق بنشیند و بر سیبل اجابت، اصابت کند... (14 رمضان)

 

+ هدف‌گیری بعضی از نوجوان ها قلق خاص خودش را دارد که اگر کسی بلد نباشد، تیر هدایتش به خطا خواهد رفت.

 

++ پارک‌های تهران و کلان‌شهرها به نظرم بهترین مکان است برای اختلاط و گفت و شنود با بدحجاب‌ها، بی حجاب‌ها، سگ بازها و آدم‌هایی که بدون غرض و مرض قربانی جریان زن زندگی آزادی شده اند. پیشنهاد می کنم اونهایی که حال و حوصله و هنرش را دارند. از این فرصت مفت و مجانی برای امر به معروف‌های غیر کلیشه ای غافل نشوند...

۸ نظر ۱۸ فروردين ۰۲ ، ۰۰:۲۶
مرآت

چندسالی هست که بازار خوداجتهادیِ بعضی سیگاری‌های تازه به دوران رسیده در ماه رمضان داغ‌تر شده. سیگاری‌های ضعیف‌النفسی که با دود سیگار پیوندی ممدود دارند و روزه را به شرطی می‌گیرندکه به نشئۀ ناشی از سیگارشان خدشه‌ای وارد نشود. باشد که خدایشان پذیرا باشد...

 

+ در باب مبطلات روزه، هرچه توضیح المسائل فقها را ورق زدم و استفتائات جدید را مرور کردم، از استثنای دود سیگار خبری نبود و ندیدم که حضرات مجتهدین حاضر و غیر حاضر، سیگارکشیدن را مبطل روزه ندانند! اما پناه برخدا از خوداجتهادی بعضی نواندیشان دینی...

 

++ پدیدۀ اجتهاد بازی و مجتهد‌سازی یکی از ابتلائات نامبارکِ جامعۀ ماست که در بستر فضای مجازی تجویز می‌شود و متأسفانه در بین زنان و دختران جامعه، بیش از جماعتِ مردان خریدار دارد! و این یعنی تزریق فتواهای شاذّ از شبکه های دین‌ستیز بر اندام تبدار نسل مسئولیت گریز...

 

۶ نظر ۰۸ فروردين ۰۲ ، ۲۳:۰۵
مرآت

چکیده: ویروس کرونا اگر برای خیلی ها دلیل بیماری و بیکاری و بیقراری شد و خاکساری و گرفتاری و شرمساری را برای‌شان رقم زد؛ اما برای عده ای موجب رستگاری و پرهیزکاری شد و مآلاً بیداری و دینداری را برای آن‌ها به ارمغان آورد...

******

پردۀ اول: امشب افطاری جایی دعوت بودم. یه جایی که اگر برخی دوستانم می‌دانستند، با پیشاپیش تکفیرم می‌کردند و یا نصیحتم می‌فرمودند که از رفتن به این مهمانی صرف‌نظر کنم. تا مبادا به پرستیز مذهبی‌ام خدشه ای وارد شود!

افطاری امشب مهمان کسانی بودم که اهل چاپ و نشر و رسانه و سینما هستند، کسانی که در حرفۀ خودشون محلی از اِعراب دارند و در حوزۀ فرهنگ و رسانه، خود را صاحب نظر می دانند. امشب مهمان سفرۀ کسانی بودم که در نقد حکومت دینی و رد شریعت، مدت‌ها با من کل‌کل داشتند. جوری که نه اونها با عقاید من کنار می‌آمدند و نه من با افکار اونها همراهی می کردم. فقط بنا به اقتضائات فرهنگی و تعاملات اجتماعی با هم مراوده و حشر و نشر داشتیم و همدیگر را می‌پذیرفتیم. بی آن‌که نسبت به هم توهین، خصومت یا بی احترامی داشته باشیم. به همین دلیل، امشب تصورم از سفرۀ افطاری این بود که دارم به یک مهمانی شام دوستانه و سلیبریتی می روم. با این وجود، تلاش کردم تا خودم را به موقع و تا قبل از اذان مغرب به آدرسی که داده بودند برسانم و البته با چند دقیقه تأخیر رسیدم...

ورودی محل مهمانی را با شرشره و چراغ های رنگی و با آیه و حدیث و دعا آذین بسته بودند، هردو میزبان و آقا پسرهایشان لباس‌های بزم بر تن داشتند، گل و گلاب و شیرینی و شربت هم فراهم بود و خیلی چیزهای دیگر. گویی که مجلس را برای جشن و سرور آماده کرده بودند!

تقریباً جزو نفرات آخر این مهمانی دوستانه بودم که وارد مجلس شدم. موقع ورود، هردو میزبان به استقبال آمدند، اما استقبال‌شان مثل یک مهمانی معمولی نبود. مثل یک عزاخانه بود با اشک و احساس، بلاتشبیه مثل مراسم ترحیم بود که انگار دونفر داغدیده همدیگر را بغل کرده و دارند با گریه نسبت به هم ابراز احساسات می کنند! جوری که اگر اون چراغانی‌ و آذین بندی ها نبود، شخصاً از تعجب دچارسکته می‌شدم و چراغ این وبلاگ برای همیشه خاموش می شد! :))

پردۀ دوم: اوایل بهمن سال قبل، یک نفر از دو میزبان به علت کرونای شدید تا مرز مرگ پیش رفته بود. ایشان هنوز بهبود نیافته بود که نفر دوم در اتاق دیگری از همان بخش بستری شد. او نیز تا حد مرگ پیش رفت. اکسیژن خون هردو نفر در چندنوبت تا حد نزدیک به صفر پایین آمده بود و هردو قریب دوهفته با ونتیلاتور اکسیژن می‌گرفتند.

قبل از این‌که حال نفر اول در بیمارستان وخیم شود، علیرغم قرنطینه بودن، به عیادتش رفتم. او در شرایطی نبود که بتواند حرف بزند، اما من در حد چند جمله سلام و احوالپرسی با او حرف زدم و برایش آرزوی سلامتی‌کردم و بهش گفتم که روند درمانش دارد به خوبی پیش می رود و ان شاءالله به زودی مرخص خواهد شد... عیادت که تمام شد دیگر او را ندیدم تا روزی که ایشون با همسر و برادر زاده‌اش درحال ترخیص بود و من داخل بیمارستان داشتم برای عیادت نفر دوم چک و چونه می زدم و ایشون همون وقت بود که فهمید دوستش (نفر دوم) در همان بخش بستری است. او آن روز مرخص شد و رفت، اما بیماری نفر دوم تازه داشت وخیم‌تر می‌شد که من متأسفانه موفق به عیادتش نشدم. فقط از دور دیدمش و برای سلامتی‌اش دعا کردم...

پردۀ سوم: نمی دانم چرا، اما برخلاف گذشته که هیچ‌وقت نسبت به این دو نفر احساس دلتنگی نمی‌کردم، بعد از ترخیص این دو عزیز از بیمارستان، واقعاً دلتنگشان می‌شدم و دوست داشتم بیشتر ببینمشون. اما شاید به دلیل مشغله های پایان سال فقط یک بار در دورۀ نقاهت به دیدارشان رفتم و تعارف کردم که اگر کاری دارند برای‌شان انجام بدهم. بعد هم تا قبل از افطاری امشب فقط دوسه نوبت با احوالپرسی تلفنی مزاحمشون شدم...

و حالا امشب مهمان کسانی بودم که تا چند هفتۀ اخیر با اصول اعتقادی من مشکل داشتند، با نماز و روزه و مناسک دینی بیگانه بودند، به احکام شرعی تقید نداشتند و با احکام سیاسی و حکومتی اسلام هم که از اساس مخالف بودند... اما نمی‌دانم کرونا با آن‌ها چه کرد و آن‌ها در روزهای بیماری چه دیدند که به شکرانۀ سلامت و تغییر عقایدشان نذری افطاری داده بودند و به رسم شادی سفرۀ پذیرایی آراسته بودند !!

و من امشب در این مهمانی، با یک تحول عمیق اعتقادی و سیاسی مواجه بودم. بازگشت به فطرت و بازگشت به عقلانیت را دیدم. در مهمانی امشب چگونگی رویش را حس کردم و به عیان دیدم که اگر کسی اهل خصومت و کینه و نفاق نباشد و ناهمسازی‌ اعتقادی‌اش را با گستاخی و بی ادبی آلوده نکند، خداوند درهای هدایت را حتی اگر از دل کرونای مرگبار باشد برایش فراهم می سازد... گوارایشان باد.

۸ نظر ۰۷ فروردين ۰۲ ، ۰۰:۱۹
مرآت

از چه رو این همه تو واله و سرگردانی

تا به کی دل به تمنّای دل ویرانی؟

 

خواب از چهره بیفشان و دمی با ما باش

تا ببینی به عیان راز شب بارانی

 

دیگر از سُخره مگو روزن شب تاریک است

کز همین راه شود چشم دلت نورانی

 

بی گمان هست در آغوش بهاران خوشتر

گفت و گوی من و تو با غزل عرفانی

 

یاد آن روز که استاد غزل می‌فرمود

بُعد منزل نبود در سفر روحانی

 

روح و ریحان بدَرَد پردۀ غم از دل ها

شادمان باش در این گلکدۀ سبحانی

 

یا به پرواز درآ باز به آواز نماز

یا در این خانۀ غم باز بمان زندانی

 

ساز امّید بر آن نغمۀ دلشاد زند

هرکه بیرون شود از برزخ سرگردانی

 

 

+ غیر حرفه‌ای و از سر تفنن بود.

 

پ.ن: در ماه مهمانی خدا، کتاب خدا را فراموش نکنیم. حتی اگر در حد روخوانی و روانخوانی باشد...

 

۲ نظر ۰۵ فروردين ۰۲ ، ۰۱:۲۱
مرآت

درحاشیۀ برگ خزان به جای فحاشی، نقاشی می‌کردم! پرِ طاووس را جای کابوس می‌گذاشتم، بامداد را با مَداد و شام را با شکم گرسنه می‌نوشتم. چشمِ خشمِ خویش را می‌بستم و مشق عشق را نه فقط درشت، که درست می‌نگاشتم! تا اهالی نیرنگ بدانند که گلکدۀ این دهکده هنوز رنگ رنگ است و پای فرهنگ این مرز و بوم لنگ نیست.

 

+ خوشا به حال منتظران حقیقی که چشم های انتظارشان همیشه بیدار و اشکبار است...

 

++ در آنات حُسن انگیز شب‌های نورانی رمضان، همدیگر را دعا کنیم...

۱ نظر ۰۲ فروردين ۰۲ ، ۲۳:۲۷
مرآت

یک روز در باغ تخیّل، زیر درخت تعقل آرمیده بودم. ناگهان مردی از قبیلۀ فرهاد، با نگاه شیرین، اقلیم سکوتم را شکست و باروی تشویش و تحیّرم را فرو ریخت... فی‌الفور دست ادب روی سینه نهادم و به شکرانۀ احسانش، بیتی از خواجۀ شیراز برایش خواندم:

  •  ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد
  • که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

او نیز لبخندی گشود و دل سرگشته‌ام را با نگاهش ربود و فرمود:

  • حکایت لب شیرین کلام فرهاد است
  • شکنج طره لیلی مقام مجنون است 

اما من، همچان سر در جیب تفکر، عرضه داشتم:

  • چگونه شاد شود اندرونِ غمگینم؟
  • به اختیار، که از اختیار بیرون است.

در دم جوابم داد:

  • سخن ز حد مَبر ای محتسب که مستی من
  • نه از پیاله خورشید و خم گردون است

پس رائحه‌ای خوش، مشام جانم را نواخت و خیلی زود تسخیر کلامش شدم و گفتم:

  • دلم بجو که قدت همچو سرو، دلجوی است
  • سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
  • ز دورِ باده به جان، راحتی رسان ساقی
  • که رنجِ خاطرم از جورِ دورِ گردون است

آنگاه دستم را به محبت گرفت و گفت برخیز که وقت شکفتن است، مجال خفتن و گفتن و شنفتن نیست...

از خواب برخاستم، دیدم که دیگر پای اختیارم، در اختیارم نیست...

 

+ تعبیر خواب نمیدانم. هرکس چیزی می داند، کلامی به یادگار بنگارد.

 

پ.ن: خدا قبول کند، در زیارت کریمۀ اهل بیت حضرت فاطمۀ معصومه سلام الله علیها نایب‌الزیاره و دعاگوی همراهان وبلاگی بودم.

 

۵ نظر ۲۷ اسفند ۰۱ ، ۲۳:۳۲
مرآت

یکی از بهترین کارهای زندگی من، خانه‌تکانی‌ آخر ساله. وه که چه‌قدر هم شیرین و شادی‌بخشه این کار... یادمه از بچگی به این جور کارها علاقه داشتم. مخصوصاً اون قدیم ترها که فرش‌شستنِ داخلِ حیاط هم، جزو خانه‌تکانی بود و از قضا توی خانوادۀ ما این کار سخت را پسرا باید انجام می داند...!

خانه‌تکانی یعنی این که دو سه روزی کارهای بیرون رو رها کنی، پوزیسیون کارگری به خودت بگیری، آستین بالا بزنی و شادمانه در خدمت بانوی محترم باشی! حسابی بشوری، بسابی و بتکانی آن‌چه را که از دود و دم خیابان های تهران ناخواسته بر سر و روی زندگی‌ات نشسته است. خانه تکانی یعنی نظافت سقف و کف و دیوارهای خانه، یعنی رُفت و روب بالا و پایین آشپزخانه، یعنی تمیز کردن پشت و روی یخچال و اجاق گاز و وسایل برقی کاشانه، یعنی زیباسازی درون و بیرون کابینت‌ها، یعنی شستن بالکن و برق‌انداختن پنجره ها و سرویس‎ها، یعنی تغییر دکوراسیون و پالایش کمدهای رخت و لباس و مرتب‌سازی قفسۀ کتاب... که من البته اگر چشم نخورم در این دست کارها شخصاً تبحر و تخصص مورد قبول دارم :)

خانه تکانی، مثل غذاهای خوشمزۀ همسربانو طعمی بسیار لذیذ دارد. با اشتها می‌پذیرمش، و شادمانه به انجامش می‌رسانم... من از لحظه لحظۀ روزهای خانه‌تکانی لذت می برم و از ریز و درشت کارهایش تجربه دارم.. از نظر من کمک به همسر، هرچه بیشتر باشد، الفت خانوادگی را بیشتر و مودّت‌ها را صمیمی تر می‌کند.... چه اون وقتی که روی نردبان، دیوارها را کف‌مالی می‌کنی‌، چه اون موقع که به هوای تمیز کردن پنجره‌های بیرونی، جنب و جوش مردم یا ورجه وورجه کردن بچه‌ها و حتی آمد و شد تاکسی و موتوری و سبزی‌فروش محله را از ارتفاع18 متری می‌بینی و چه اون موقعی که آن قدر غرق هم‌اندیشی با همسر میشی که فقط با صدای گوشی موبایل می‌توانی بفهمی وقت نماز رسیده است... از نظر من در دل هر یک از این صحنه‌ها و لحظه‌ها، کلی رمز و راز زندگی و بندگی نهفته است که برای هر لحظه‌اش علیه جریانِ کثیفِ زن، زندگی، آزادی می‌شود نکته‌های جامعه شناختی نوشت...

و اما، در مراحل پایانی کار، یعنی موقعی که پرده‌های اطو زده و بخار دادۀ هال و پذیرایی خانه را با مهارت و ظرافت خاص به ریل پرده می‌آویزی و مراقبی که حتی نیم سانت هم چپ و چوله در نیاد، دیگه داری به شیرین ترین لحظه‌های خانه‌تکانی نزدیک می‌شوی، داری انتظار می کشی که عنقریب خداقوت پایانی همسربانوی محترم را بشنوی و لبخند رضایت و شادمانی‌اش را تماشا کنی. داری می‌رسی به لحظه‌ای که قرار است در پایان دو روز همکاری و همراهی، دعای مستجابش را بدرقۀ راه یک عمر زندگی ات کند...

و چقدر چشم نواز است در و دیوار زندگی بعد از هر بار خانه‌تکانی. انگار نشسته‌ای در خانۀ نوساز و داری زندگی زیبایت را دوباره آغاز می‌کنی.

 

+ به یکی از اقوام گفته بودم: اگر روزی مدرک حقوقی‌ام مخدوش شود و یا به هر دلیلی شغلم از رونق بیفتد. خیالم آسوده است. چون می‌توانم با مدرک دکترای خانه‌تکانی توی دیوار یا پیام‌رسان‌های ایمو و ایتا و بله و سروش و روبیکا و گپ و آی‌گپ سفارش کار بگیرم و برای کسب روزی حلال و گذران زندگی درمانده نشوم :))

 

پ.ن: و چه‌قدر زیباست که همراه با سنت نیک خانه تکانی، صحن و سرای دل را هم از غبار کدورت ها بپیراییم و در و دیوارش را با زیور مهربانی و مودت بیاراییم...

۱۱ نظر ۲۲ اسفند ۰۱ ، ۲۳:۴۵
مرآت

 

  1. گاهی لازم است با واقعیت‌های زندگی بسازیم تا بتوانیم زندگی واقعی را بسازیم.
  2. گاهی برای این که زندگی واقعی را نبازیم، ناگزیریم با واقعبت‌های زندگی بسازیم.
  3. گاهی برای این که زندگی واقعی را نبازیم، ناگزیریم به واقعبت های زندگی ببازیم.
  4. گاهی باید با واقعیت‌های زندگی بسازیم، تا زندگی واقعی را نبازیم.
  5. هیچکدام.

به نظرشما کدام گزینه مقبول‌تر است و چرا؟

۱۵ نظر ۱۱ اسفند ۰۱ ، ۲۲:۲۴
مرآت

از اون سفر که لب تاپم را جا گذاشتم تا همین امروز، دائم‌السفر هستم و هر روز تا دیروقت مشغول کار و رفت و آمدم! اون‌هم در دو استان سردسیر کشور که سرمایش زبانزد است و تا مغز استخوان آدم را می سوزاند... اما امروز ان‌شاءالله آخرین روز سفر است که قرار است بروم همان شهری که لب‌تاپم را قبلاً جا گذاشته بودم.

در این روزها، وبلاگ منم مثل خانۀ ارواح، سوت و کور بود. چون آن قدر درگیر کار بودم که مجالی برای نوشتن نداشتم. فقط اگر در بین کار فرصتی دست می‌داد، سعی می‌کردم خیلی تند و سریع ستاره‌های روشن وبلاگ‌ها را بخواندم که خیلی تلنبار نشود.

و حالا، به قول شاهنشاهِ عاری از مهر پهلوی باید بگویم: «چندوقتی است که احساس خستگی میکنم و نیاز شدید به استراحت!» :))

اما نع! اولاً که ما اعلیحضرت نیستیم که زود خسته شویم! ثانیاً شاهنشاه وطن فروش و بزدل نیستیم که بخواهیم به بهونۀ خستگی از کشور فرار کنیم. ثالثاً ما بسیجی هستیم و خستگی رو خسته می‌کنیم. رابعاً، ما کار را موجب حیات و نشاط خودمون می‌دانیم و اصلاً با همین تلاش هاست که زنده‌ایم، خامساً اگر هم به استراحت و تجدید قوا نیاز داشته باشیم، به آسوان مصر نمی رویم. در همین شهر بی آسمان خودمون از خدای مهربون کمک می گیریم. سادساً تفریح و خوشی ما مسجد و امامزاده‌ و هیئت است و البته سالی یکی دوبار هم ان‌شاءالله مشهدالرضاست که نه هواپیمای شخصی نیاز دارد و نه ویزای ورود می‌خواهد. نهایتش یک بلیط قطار لازم دارد که اگر شب حرکت کنیم، ساعت 6 صبح داخل حرم، مهمان امام رئوف خواهیم بود... 

+ و ان‌شاءالله زیارت حضرت ثامن الحجج به زودی قسمت همه‌مون بشه...

 

 

پ.ن 1:

من زخم‌دار تیغ قابیلم برادر 
میراث‌خوار رنج هابیلم برادر

 

یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه 
یحیی! مرا یحیی برادر بود در چاه

 

از نیل با موسی بیابانگرد بودم 
بر دار با عیسی شریک درد بودم

 

من با محمد از یتیمی عهد کردم 
با عاشقی میثاق خون در مهد کردم .....

 

پ.ن 2: از صمیم دل به شاگرد بنا و خانوادۀ صبور و ایمانی اش تبریک میگم و براشون آرزوی سلامت و سعادت دارم.

پ.ن3: ابیات منتخب از شعر معروف علی معلم دامغانی است با مضامین بسیار نغز و پر مغز.

 

۵ نظر ۰۹ اسفند ۰۱ ، ۱۹:۰۷
مرآت

 

خوشبختی فقط آسایش و راحتی نیست. خوشبختی فقط برخوردار بودن از رفاه و ثروت و آسودگی نیست.

خوشبختی یعنی وظیفه شناسی. یعنی پیشبرد زندگی بر اساس ادب و اخلاق. یعنی تاب آوردن در پیچ و خم زندگی و شاکر بودن در سرد و گرم روزگار. خوشبختی یعنی انسان در رابطه اش با خود، با خدا و با انسان ها، صبوری کند و از مرز اخلاق و معرفت خارج نشود. خوشبختی یعنی این که گفتار و رفتار و اندیشۀ ما سازنده باشد و سوزنده نباشد. خوشبختی یعنی استمرار شادی و عطوفت بین همسران، فرزندان، خویشان، نزدیکان و همکیشان...

انسانِ خدامحور، همیشه می دَود دنبال بهانه ای تا دلی را برُباید. می کوشد ترانه ای بسُراید تا غمی را  از سینه ای بزُداید و می کوشد تا گره ای از کار فرو بسته ای بگشاید. چنین انسانی چه بانوی خانه دار باشد یا مرد کارزار، همواره بر خرس خستگی می تازد، اما خود را در میدان زندگی نمی بازد...

و این، ویژگی همسران خوشبخت است که ساز زندگی را با نوای بندگی می نوازند و از حادثه های خوش و ناخوش برای خود و آیندگان قصه های شیرین می سازند...

+ برای زوج های جوان و همراهان عزیز وبلاگی آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم.

++ سایۀ مهرتان بلند و جاذبه های زندگی تان مؤمنانه و شادمانه باد.

++++++

عید سعید مبعث رسول گرامی اسلام، پیامبر، نور و رحمت و عدالت و اخلاق، مبارکتون باشه. بیایید قول بدهیم همدیگر رو دعا کنیم...

 

۵ نظر ۲۸ بهمن ۰۱ ، ۲۱:۲۷
مرآت

موج موج غزل می‌سرایم برایت،

از صلیب صداقت صدایت

و از حدیث حادثۀ چشم‌هایت..

                تقدیم به عاشقانه ترین شعر زندگی‌ام،  همسرم

   

+ ولنتابن، دل‌خوشی بچه قرتی هاست. عاشقانه‌های ما در تقویم ماه و سال نمی‌گنجد!

پ.ن:

  1. به همین سادگی می‌شود زندگی را ساخت.
  2. گاهی یک پیامک عاشقانه، یک لبخند صمیمانه و یا اهدای یک شاخۀ گل به همسرتون می‌تواند افق زندگی شما را زیبا تر و لحظه‌های با هم بودنتان را شاداب‌تر کند. شما را به خدا محبت‌تان را از همدیگر دریغ نکنید... 
۶ نظر ۲۵ بهمن ۰۱ ، ۲۱:۰۳
مرآت

چندروزی سفر بودم. قرار داشتم مثل دیروز برگردم تهران و مثلاً ساعت ۷ شب برسم خونه تا آماده باشم برای گلبانگ تکبیر. اما با این که عجله کردم نزدیک بود از قافله جا بمونم. یعنی وقتی رسیدم داخل پارکینگ فقط ۵ دقیقه مونده بود به ساعت ۹ که فی الفور خودمو به پشت بام رسوندم و بحمدالله ختم به خیر گذشت :))
اما شتاب و عجله ام در حرکت باعث شد که لب تاپ مبارک رو خونهٔ مامان عزیز جا گذاشتم... البته خدارو شکر، جاش محفوظه! اما برای من که حتی، پاسخ به کامنت ها رو هم عادت ندارم با گوشی همراه بنویسم؛ قطعاً پست گذاشتن بدون لب تاپ برام می شود ناممکن!!

 

اما حدیث راهپیمایی:
راهپیمایی امروز بسیار بسیار با شکوه و حماسی بود. هم از نظر حجم و محتوا خیلی دلچسب و دشمن کُش بود و هم زیبایی هایش موج می زد. حتی جلوه های ویژه اش هم آن قدر در اوج بود که می شود یک دنیا مطلب در باره اش نوشت. فقط حیف که بدون لب تاپ سواد نوشتن ندارم‌


+ خواستم بگم که علی رغم میلم، تا رسیدن به لب تاپ، از نوشتن محرومم...


پ.ن: با گوشت و پوست و خونم درک کردم که وابسته بودن بسیار مذموم است، حتی اگر به یک دستگاه لب تاپ ارزشمند و پر از اطلاعات باشد :))


 

۱۰ نظر ۲۲ بهمن ۰۱ ، ۲۱:۲۸
مرآت

امسال ساعت 21 شامگاه 21 بهمن، از بام خانه‌ام ایران، تکبیر ها را عاشقانه‌تر، شادمانه‌تر و توفنده‌تر سر خواهم داد، با این نیت و با این هدف که تطهیر کند فضای تنفسی کشورم را و شستشو دهد سر و روی وطنم را و معطر سازد جان و تن فرهنگ اسلامی‌ام را.  همون فضایی که اراذل و اوباش، طهارت  و پاکی اش را  لکه دار کرده اند و شیفتگان هرزگی حریم حرمتش را دریده‌اند، و قمه کشان عنود، کوچه و خیابانش را با قاذوراتِ کلامی و رفتاری آلوده و ملوّث کرده‌اند

************************

در جمهوری اسلامی بیشترین خدمت‌ها و پیشرفت‌ها از ناحیۀ شخص رهبری عزیز بوده و بیشترین عظمت‌ها و افتخارات هم به برکت عزم و ارادۀ ایشان برای این کشور رقم خورده است! اما متأسفانه پیکان تهاجم ها و دشمنی ها نیز همیشه متوجه شخص ایشان بوده و متأسفانه کودتاچیان اخیر هم، بیشترین هجمه ها و گستاخی ها را به شخص ایشان نسبت می‌دادند... که من به عنوان یک شهروند، از این فرهنگ احمقانه واقعاً شرمسارم. اما انگار در قاموس مبارزات حق و باطل، این بدعت ناروا نهادینه شده است و انگار این نتیجۀ محتومِ رسالتِ همۀ انبیاء، اولیاء و رهبران الهی از عیسی و موسی و ابراهیم تا محمد (صلی الله علیه وآلۀ و سلم) است که هر کس عادل تر، پاک تر، دلسوزتر، خدوم تر، الهی‌تر و جهانی‌تر باشد، سهم دشنامش بیشتر است و باید بی مهری‌های بیشتری را از قومش ببیند و جور و جفای بیشتری را بپذیرد و صبر و برباری و رأفت بیشتری داشته باشد.

با این نسق، انقلاب اسلامی نیز از این قاعده نمی تواند مستثنی باشد. چرا ؟ چون تفکر ولایت فقیه در  نهضت امام خمینی (ره)  نیز استمرار حرکت انبیاء است و خامنه ای عزیز هم ادامه دهندۀ راه همان مکتب و مرام و وظیفه است که گفته اند: هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می‌دهند// هرکه بود طالب دیدار دوست، آبِ دمِ نیشترش می‌دهند. اما این نیز می‌گذرد و روسیاهی مثل همیشه به ذغال بدخواهان می‌ماند.

 

پ.ن: وعدۀ ما جمعه شب 21 بهمن بر بام خانه ها و صبح شنبه 22 در خیابان های مسیر راهپیمایی.

 

۰ نظر ۲۱ بهمن ۰۱ ، ۰۷:۱۶
مرآت

من همیشه هوادار انقلاب و طرفدار نظام بودم و به خاطر وفاداری ام به نهضت امام خمینی و ارادتم به شخصیت هوشمند رهبری، همیشه در هر برنامه ای که مربوط به اصل انقلاب و کلیت نظام بوده، متعهدانه شرکت می کردم. (مثل برنامه های دهه فجر، 9 دی، تکبیر شامگاه 21 بهمن، راهپیمایی 22 بهمن، روز قدس، مراسم ارتحال امام خمینی رحمت الله علیه و...)

اما از وقتی که یک سری اراذل و اوباش با تحریک آمریکا و انگلیس و وهابی های متعفن، مقابل نظام ایستادند و پای منافقین بی عاطفه و تروریست های آدمکش را به کشور باز کردند، اعتقادم به انقلاب و شخص رهبری واقعاً دوچندان شد. چرا؟ چون وقتی دیدم تعدادی رئیس جمهور، نخست وزیر و وزیر امورخارجه کشورهای غربی شخصاً علیه ما دست به کار شده و تمام امکانات مالی، تبلیغی، سیاسی و رسانه ای خود را علیه ما به میدان آورده اند! و وقتی دیدم سران دنیای استکبار، هرچه منافق و اپوزیسیونِ چپ و راست و تجزیه طلب و برانداز و سلطنت طلب و وطن فروش و غارتگر را علیه ما اجیر کرده اند، بیشتر به حقانیت نظام پی بردم. مخصوصاً وقتی دیدم به جای استفاده از ادبیات متعارف در اعتراضات سیاسی، فقط از حربۀ دروغ، شایعه، هرزگی، تهمت، هتک حرمت، ناسزاگویی، جنایت، تخریب و آدم کشی استفاده می کنند، یقینم به خیانت شون و به حقانیت و مظلومیت نظام و رهبرم واقعاً چندچندان شد.

در آخر هم وقتی دیدم بعد از آن همه قتل و غارت و آتش زدن ها و بعد از آن همه خسارت که  به دین و فرهنگ و ادب این مردم وارد کردند، باز هم به این مقدار بسنده نکردند و در یک بی حیایی آشکار، شعور ملت را نادیده گرفتند و به صورت فرمایشی یک زن‌نمای قسی القلبِ جلاد و بدسابقه و بدترکیب را بعنوان رئیس جمهور برای مردم ایران انتخاب کردند، فهمیدم که هرچه ارادت دارم باید پای رهبرم و شهیدان عزیز بریزم و هرچه خشم و نفرت دارم باید به پیشانی دولت های آمریکایی و اروپایی بکوبم! چون این جانیان بالفطره، ملت ایران را بلانسبت آن قدر احمق و بی شعور فرض کردند که این قدر وقیحانه برایش تصمیم سازی و تصمیم گیری می کنند!!

و من به همین دلیل بود که باورم شد دشمنان نظام و مخالفان جمهوری اسلامی نه آدم درست و حسابی در چنته دارند و نه برای ایرانی ها بیش از این ارزش و احترام قائل هستند!

 

+ این بدبخت ها حتی به عقلشان نرسید که حداقل یک مخالف دانش آموخته را برای همراه کردن افکار عمومی پیشنهاد بدهند.. این جا بود که مطمئن شدم دشمن در کینه ورزی و عنادش با جمهوری اسلامی ایران هیچ وقت موفق نخواهد شد. فقط عِرض خود می بَرَد و زحمت ما می دارد :(

۴ نظر ۱۶ بهمن ۰۱ ، ۲۳:۵۰
مرآت

این سرود انقلابی را که با سبک و سیاق دانش آموزی اجرا شده خیلی دوست دارم. ترانه اش بن مایۀ غیرت و سلحشوری دارد و در حال و هوای دفاع مقدس سروده شده. از لابلای آهنگش هنوز بوی اخلاص و صلابت و صیانت می تراود و به نظرم صدای دل نشین بچه هایی که سرود را اجرا کردند، بعد از گذشت قریب 40 سال هنوز شاداب و با طراوت است...

به شنیدنش می ارزد. این جا

 

+ پاسخ شادمانه و خاطره انگیزی بود به کودک درونم در آغاز چهل و چهارمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران...

 

پ.ن: به رغم بدخواهان جمهوری اسلامی، به رغم میل تروریست های صهیونیست، به رغم تلاش آدم کش های داخلی و خلاصه برخلاف تبلیغات رسانه های انگلیسی و سعودی، امسال در برنامه های دهه فجر و در راهپیمایی 22 بهمن، عاشقانه تر و پرانرژی تر از همیشه شرکت می کنم... ان شاءالله.

۲ نظر ۱۳ بهمن ۰۱ ، ۲۱:۴۶
مرآت

 

عید میلاد با سعادت حضرت فاطمۀ اطهر سلام الله علیها و روز مادر، بر مادران طهارت و عفاف و بر زنان پاکی آفرین مبارک باد.

 

****   ****   ****

با قاطعیت می گویم: هرکس دوست دارد، سعادت و عاقبت بخیری را از آنِ خود کند، باید هرچه ادب و احترام دارد به پای فرشتۀ مادر بریزد و هیچ گاه از خدمت به مادر مضایقه نکند...

 

در باره شخصیت وجودی حضرت فاطمۀ زهرا سلام الله علیها، هرچه  گشتم و هرچه بررسی کردم، در بین عالمان عصر غیبت، ندیدم کسی مانند امام خمینی رحمةالله علیه، مقام حضرتش را توصیف کرده باشد...

پس به عنوان تبریک روز زن و هدیه به خانم های محترم، متن سخنان امام را در ادامۀ مطلب آورده ام و قسمت های مهم آن را برجسته کرده ام تا اگر فرصت خواندن متن کامل را ندارید اذیت نشوید. لینک را هم در پایان مطلب دسترسی دادم برای شما که اگر نیاز داشتید مراجعه بفرمایید. پس بخوانید بخشی از اوصاف و مقام  عصمت کبرا و انسیۀ حورا را و لذت ببرید. 

۱ نظر ۲۳ دی ۰۱ ، ۱۰:۲۶
مرآت

خیلی اتفاقی بود که آن شب بر خلاف عادت، پیچ های اینستاگرام را پیش از اذان صبح باز کردم... خبر آنقدر برایم سنگین بود که باورش را در حد هرگز می دانستم! ناگزیر به زیرنویس های تلویزیون پناه بردم. به این امید که شایعه بودنش خوشحالم کند. اما دیدم و خواندم آنچه را که اصلاً حاضر به باورش نبودم...

هنوز چند دقیقه ای به اذان صبح باقی بود و ما بهت زده، فقط چشم به فضای سنگین سکوت سپرده بودیم... بعد از نماز، باز نگاهمان به صفحۀ تلویزیون برگشت که جز زیرنویس های یکنواخت، پیامی نداشت. گویا هنوز جناب تدوین گر و عوامل گروه خبر، آمادگی گزارش این حادثۀ دردناک را نداشتند...

۵ نظر ۱۲ دی ۰۱ ، ۲۲:۰۴
مرآت

از وبلاگ هایی که دنبال می کنم. هفت وبلاگ از طرفداران پر و باقرص اعتشاشگران هستند که شمشیرشان را از رو کشیده اند، دوتا از آن ها هم کاملاً نقش مخالف بازی می کنند، اما از خودشان حرفی برای گفتن ندارند. فقط نشخوارکنندۀ جویده های دیگران هستند. حتی دانش لازم برای پاسخ به نظرات کاربران را هم ندارند. دو تای دیگر هم هستند که کاملاً مذبذب و نان به نرخ روز خور هستند. یعنی تا همین هفتۀ پیش، آتش بیار معرکه بودند و برای گروه های معاند فرش قرمز پهن می کردند، اما وقتی دیدند، شورش ها عقیم مانده و تیر خصومت شان به سنگ خورده است، کم کم فتیلۀ آشوبگری را پایین کشیدند و مطالبی کاملاً خنثی می نویسند. جالب است که مطالب این دو وبلاگ یک جورایی با هم همسو و هماهنگ است. انگار که یک نفر هر دو وبلاگ را می نویسد.

۹ نظر ۰۶ دی ۰۱ ، ۲۳:۴۵
مرآت