شیپور جنگ!
آنجا که پای لقمهها لنگ میزند
سگتوله به مادر حیا انگ میزند.
*** *** ***
زمین، لبریز از شعر،
خاک، مسرور از باران
اشک اما در غبار مبهم زندگی
بر بوم شب، هزار رنگ میزند.
من نیز در های وهوی بهانهها غریبم
و بی رد پای تو
دلم به سینۀ زمان چنگ میزند.
عشق، در دفتر ترانهها بیکرانه است،
اما اینجا، در سرزمین وارونهها
هربار، آشفته کودکی
برجنازۀ پدر سنگ میزند.
دیگر حکایت نای و نی نیست.
باید نگاهی دوباره کنم بر دفتر جنون،
گویا پیغام حادثه است که شیپور جنگ میزند.
پ.ن: دلنوشتۀ بازسازی شده.
وقتی میدونم آخرش خوبه
آخرش امام زمان خودشون میان... دیگه هیچی نگرانم نمیکنه.
خواهرم زنگ زده میگه قطعا جنگ میشه... گفتم دیگه مهم نیست، خدا خودش هرجور مصلحت بدونه همونطور میچینه.. ماکه کاره ای نیستیم.
ان شالله که تا زنده ایم ماهم آقا رو ببینیم🙏🏻