چهارشنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۳۳ ب.ظ
شیپور جنگ!
آنجا که پای لقمهها لنگ میزند
سگتوله به مادر حیا انگ میزند.
*** *** ***
زمین، لبریز از شعر،
خاک، مسرور از باران
اشک اما در غبار مبهم زندگی
بر بوم شب، هزار رنگ میزند.
من نیز در های وهوی بهانهها غریبم
و بی رد پای تو
دلم به سینۀ زمان چنگ میزند.
عشق، در دفتر ترانهها بیکرانه است،
اما اینجا، در سرزمین وارونهها
هربار، آشفته کودکی
برجنازۀ پدر سنگ میزند.
دیگر حکایت نای و نی نیست.
باید نگاهی دوباره کنم بر دفتر جنون،
گویا پیغام حادثه است که شیپور جنگ میزند.
پ.ن: دلنوشتۀ بازسازی شده.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.