https://blog.ir/panel/a-ghannadian/template_edit/current

گذرگـاه فــکر و ذکـــر

خدا را رحمی ای مُنعم که درویش سر کویت + دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

گذرگـاه فــکر و ذکـــر

خدا را رحمی ای مُنعم که درویش سر کویت + دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

گذرگـاه فــکر و ذکـــر

........... بسم الله الرحمن الرحیم ...........

این جــا کلبــۀ کـــلام و رشـحات قـلمی من است. روزنگاشتــه‌های این جــا نوعاً کوتاه و مختصـر است که گـهـــگاهی رنگ دیانت بـه خــــود می‌گــیرد، گــــاهی با بـوی سیاست عجـین می‌شود، گــاهی بـه مسائل تربیتی و رخــدادهای زنــدگی می‌پردازد، گــاهی با حس و حال خـانواده و سبک زندگیِ مؤمنانه می‌درخشـد و در پـاره‌ای اوقـات نیـز با الفـاظ شاعرانه به وادی ادب و هنر اصیل این مـرز و بوم ورود می‌کند...
یادداشت‌ هـای این وبـلاگ گــاهی با طعــم واژه‌هایی از جنس سپیده و سحر می‌آمیزد. گاهی با صبغــۀ فـرهـنگ و اخـلاق نگاشتــه می‌شود و گـــاهـی نیــز با تیـشۀ عـقـــل و اندیشه، ریشه‌های جـهل و خرافه را هــدف می‌گیرد
نویسنده این وبلاگ خود را مدیون شهیدانی می‌داند کـه در روزهای عسرت و گــلولــه و خون مردانه جنگیدند و از حریت و استقلال و آزادی کـشور حـراست کـردند. از ایـن جـهت تـلاش دارد تا از تجـلیــل و نکــوداشت یـاد و حماسۀ آن‌ها نیز غفلت نورزد و هـر از گاهی با قـــلم صـداقت و مـهر، یاد و نام و خــاطرۀ شهامت و اخلاصشان را زینت‌افـزای صفحات این وبـلاگ کـند. باشد تا یادشان جاودانـه و راهشان ماندگار شود.
هــیـچ یــک از سیـاهــه‌ هــای ایـن وبــلاگ، کـپی‌پـیست نیست. امـــا کـپی بـــرداری از مــــطالب ایـن‌جــــا با ذکــــر مـنبــع و آدرس بــلامـانـع است...
پیشنهادها و نـقـدهــای منصفـانۀ دوستان و کاربـران عـزیز را پذیرایم،
از کامنت‌های چالشی و پرسشی عزیزان استقبال می‌کنم. ولی با عرض پوزش از پاسخ بـه کامنت‌هـای ناشناس معذورم. به کامنت‌های بدون آدرس هم در صورتی که آشنا نباشند پاسخ داده نخواهد شد.

بایگانی

۳۵۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گذرگاه فکر و ذکر» ثبت شده است

زن، زندگی، آزادی؛ یعنی زن، زندگی ساز است. یعنی زن آن قدر هنر دارد که می تواند به جامعۀ انسانی، هویت و حیات ببخشد، نه این که به خاطر راحتی خود، زندگی را از دیگران سلب کند و امنیت و آزادی جامعه را بر باد دهد!

زن، زندگی، آزادی؛ یعنی فقط زن می تواند جامعه را از بند لودگی و آلودگی برهاند و فقط زن است که می تواند از دامن پاک خود مرد را به معراج برساند....

اما چه قدر متفاوت است ماهیت این شعار، با کودتای شرارت و هرزگی و بوق، و چه قدر فرق می کند دین فروشی و وطن فروشی و حلقه به گوشی اشرار خیابانی با مفهوم عمیقِ زن، زندگی، آزادی!!

 

و حالا ننگتان باد ای آدم کش های متمدن! یقین بدانید که همین عربده کشی ها و سوت زدن و کف زدن و بوق زدن های شماست که تیغ جنایت داعش را بر حلقوم ما تیزتر می کند.... باشد که دست انتقام حق، به زودی گریبانتان را بگیرد.

 

راستی مهساییان غیرتمند، به کدامین گناه کشتید زائران مظلوم حرم حضرت شاهچراغ را؟؟!!

 

۴ نظر ۰۵ آبان ۰۱ ، ۱۴:۴۸
مرآت

از افتخارات بانیان انقلاب اسلامی این است که در تظاهرات خیابانی علیه دیکتاتوری شاه، نه سنگی پرتاب کردند، نه شیشه شکستند، نه مغازه ای را آتش زدند، نه آمبولانس را جزغاله کردند، نه پلیس را کشتند، نه به روی مأمور نظامی تیغ کشیدند و نه حتی به یک ساواکی شکنجه گر، ناسزا گفتند! بلکه روی لولۀ تفنگ مأموران حکومت نظامی شاه خائن، گل های محبت نشاندند...

دأب بچه مسلمان های پیرو امام خمینی در دوران مبارزات این بود که در کنار تلاش های روزمرۀ شخصی، مطالعه کنند، سخن حق بشنوند، فهم اجتماعی خود را بالا ببرند، خودسازی کنند و به درجه ای از رشد معنوی و سیاسی برسند تا در مسیر انقلاب اسلامی خط خدا را از خطوه های شیطان تشخیص دهند و به بهانۀ غلبه بر استبداد شاهنشاهی، هر خَبط و خُدعه ای را روا ندانند.

پیروان خمینی، انقلاب را از درون خود آغاز کردند، به حرمت ها و سنت های الهی احترام گذاشتند، مسئولیت پذیری را آموختند. وقتی هم که قدم به میدان قیام گذاشتند، طول خیابان انقلاب تا میدان آزادی را جوانمرادانه و با غیرت پیمودند. آن ها در دسته های فشردۀ زن و مرد و کودک به خیابان آمدند، شعار دادند، اعلام موضع کردند، زندان کشیدند، زیر شکنجه رفتند، شهید شدند، زخم زبان شنیدند، اما شجاعانه ایستادند و بر عهد و پییمانشان استوار ماندند و افتخارشان این بود که نه دل بستۀ کمونیزم شرق بودند و نه دل باختۀ کاپیتالیزم غرب شدند. نه راه دریوزگی پیمودند، نه در چاه هرزگی افتادند و نه طهارت جامعه را به قاذورۀ هیزگی آلودند.

از افتخارات انقلاب اسلامی این است که در طول مبارزات قبل از انقلاب، حتی یک مورد هم نداریم که امام انقلاب تجویز خشونت کرده باشد یا برای آتش زدن اموال دولتی و غارت اموال مردم مجوز داده باشد...

سئوال: پس مسجد جامع کرمان چگونه آتش گرفت؟ آتش سوزی بانک ها، فروشگاه ها و سینماها کار چه کسانی بود؟

چواب: اکثر سینماها را عوامل ساواک به آتش کشیدند تا به جامعه القاء کنند که انقلابیون مسلمان با هنر مخالفند. مسجد جامع کرمان را هم عوامل ساواک آتش زدند تا شایعه کنند که انقلابی ها مارکسیست هستند و با این ترفند بین امام خمینی و سایر مراجع تقلید تفرقه بیندازند (همانطور که لقب مارکسیست های اسلامی را شاه برای انقلابیون مسلمان به کار برد) آتش زدن بانک ها، فروشگاه های بزرگ و اتوبوس های واحد هم به صورت واضح و روشن کار منافقین و چریک های فدایی خلق و یک سری اراذل و اوباشی بود که مجری دسیسه های ساواک بودند... جاسوسی به نفع شوروی سابق و برخی خرابکاری های درون ارتش هم کار نفوذی های حزب توده بود.

حتی آتش زدن مشروب فروشی ها هم، خوراک دائمی منافقین بود که در هسته های مذهبی نفوذ کرده بودند و قصدشان این بود که بچه مذهبی های نوجوان را وارد فاز خشونت کنند و از ظرفیت آن ها برای خود عامل نفوذی بسازند! که با این تزویر، البته به بخشی از اهداف خود رسیدند، اما بالاخره نقشۀ آن ها بر ملا شد و در ماه های آخر مبارزه کوس رسوایی شان به صدا درآمد...

بله، خشونت، هرزگی، ناپاکی، قتل، غارت، شرارت، سرقت، ناسزاگویی و بی عفتی، وصلۀ ناجوری است که به رفتار انقلابیون مسلمان نمی چسبد و سابقۀ ننگینش در فرهنگ اسلامی ما جایی ندارد. این وحشی گری ها، شیوۀ ابرار نیست،. فرهنگ اشرار است و کار وحشی های نابکار....این غارت گری ها منطق دیکتاتوری و چماق است وکار وارثان نفاق و شقاق است

 

مستندات متن: قریب هشتاد شماره از آرشیو روزنامه های قبل از انقلاب، دورۀ ده جلدی تاریخ انقلاب اسلامی و کتاب الف لام خمینی...

 

۲ نظر ۰۲ آبان ۰۱ ، ۲۳:۲۴
مرآت

یک سئوال از علی دایی: حالا که سیر تا پیاز پروندۀ «اسرا پناهی» برای تو مشخص شده و حتی بیشتر از رسانه های محلی جزئیات مرگ ایشان را می دانی؛ چرا، روی حرف دروغ اصرار می ورزی؟ چرا حرفت را برای مردم اصلاح نمی کنی؟ مگه از چیزی می ترسی؟

علی دایی اما در برابر این سئوال سکوت کرده و از پاسخ طفره می رود!

***   ***   ***

در این زمینه با یک جمع نخبگی هفت نفره جدا جدا صحبت کردم. ماحصل این گفت و گو، چند نکته و گمانه بود که به نظرم جالب و تقریباً نزدیک به هم است. بخوانید:

  • اصلاح یک موضع گیری غلط با یه خط عذرخواهی، کار سختی نیست، فقط جگر می خواهد که فکر می کنم علی دایی جگرش رو داره، حالا چرا ایشان حاضر نشده حرفشو پس بگیره؟ باید بگیم که احتمالاً یک جای کار علی دایی لنگ می زنه!
  • من علی دایی رو از نزدیک می شناسم. از شخصیت او شناخت دارم، به نظر من علی دایی در این ماجرا ناشی گری کرده، او اهل این مناقشات کور نبود. به نظرم آخرش بر می گرده
  • معتقدم که علی دایی به دام افتاده و معتقدم که او پل پشت سرش رو خراب کرده و الآن به لحاظ ویژگی قومی، عذرخواهی کردن را دون شخصیت خود می داند.
  • این موضع گیری، اولین تجربۀ علی دایی در بازی های سیاسی است. حالا اگر بخواهد نظرش را اصلاح کنه هزینه اش بالاست و براش گرون تموم میشه...
  • غلط نکنم علی دایی بدجوری سر دوراهی شیطان و وجدان گرفتار شده که تصمیم گیری را برایش دشوار کرده است! ولی او در نهایت به اشتباهش اعتراف خواهد کرد..
  • علی دایی به خاطر اقامت دخترش در لندن و رابطۀ مالی اش در بانک های خارج نگران است! شنیدم پیغام و پسغام از اونور بهش رسیده که اگر از حرفش برگرده، منافع مالی و موقعیت دخترش به خطر می افته.
  • وقتی ایتستاگرام صفحۀ شخصی نیما نکیسا را به خاطر دفاع از میهنش و به خاطر محکوم کردن آشوب های اخیر، حذف می کند، غیر مستقیم یک پیام است از طرف اروپایی ها برای علی دایی که به فکر دخترش و به فکر بلوکه شدن اموالش باشد...

وَالعاقِبةُ لِلمُتّقین...

 

۷ نظر ۲۹ مهر ۰۱ ، ۲۱:۲۰
مرآت

دیشب جایی بودم که یک مسئول کشوری سخنرانی داشت. البته خیلی کم صحبت کرد و بقیۀ وقت را به نقد و پرسش اختصاص داد. چند دقیقه اول به نقد و سئوال شفاهی گذشت، اما چون پرسش گری به صورت چهره به چهره بازدهی نداشت. قرار شد سئوالات و نظرات را مکتوب بنویسیم تا به سئوالات جواب دهد و نظرات را به کارشناسان بسپارد.

من هم چهار فقره یادداشت کوچک نوشتم و با اسم و امضاء به ایشون دادم. یکی از یادداشت ها را به صلاح نمی بینم افشاء کنم. اما سه تای بقیه رو براتون این جا می نویسم:

  1. خیلی از چهره های شاخص نظام، بعد از انقلاب به سرنوشت شخصیت های صدر اسلام دچار شدند. یعنی همان طور که اشرافیگری، جمعی از اصحاب رسول الله را دنیا زده کرد، کارگزاران ما هم در جایگاه مسئولیت خود به سمت رفاه طلبی و اشرافی گری لغزیدند. در نتیجه نه تنها خود و خانواده هایشان، بلکه دیگران را هم به طمع انداختند و آرام آرام جایگاه مسئولیت و خدمتگزاری را تبدیل به پست و مقام کردند تا به رفاهیات بیشتری دست یابند. و امروز، بزرگترین آفت نظام، همین روحیۀ اشرافی گری و رفاه زدگی مقامات است. لذا اگر می خواهید به مردم خدمت کنید، به صورت عملی باید با این پدیدۀ شوم مبارزه کنید و مبارزه را هم ابتدا از خودتون شروع کنید...
  2. دولت باید از تصمیم گیری های شتاب زده پرهیز کند، چون هر تصمیمی که مبتنی بر آینده نگری نباشد و به اثرات امنیتی و اجتماعی آن توجه نشود، حتماً تخریبی  یا آسیب زا خواهد بود...
  3. رئیس جمهور نباید به خودش، به معاونانش و به وزیرانش اجازه دهد که نقش ایدئولوگ را بازی کنند. این کار ماهیتاً نوعی ظلم و تعدی محسوب می شود و با وظیفۀ دولت منافات دارد. ما دولت را بالاترین مقام اجرایی کشور می دانیم و معتقدیم که یک دولت، وقتی موفق است که بتواند فقط مجری خوبی باشد، نه ایدئولوگ. کار دولت تئوری سازی و تئوری پردازی نیست. کار دولت، اجرای قانون است. شناخت نارسایی هایی قانون است، دولت باید راه را برای رونق کسب و کار مردم و برای پیشرفت کشور تسهیل کند. دولت باید با کسانی که در مسیر قانون سنگ می اندازند، برخورد جدی داشته باشد...

 

پ.ن: آخر نامه هم این سه بیت از حافظ را اضافه کردم:

شهر خالیست ز عُشّاق بُوَد کز طَرَفی           مردی از خویش برون آید و کاری بکند

کو کریمی که ز بزمِ طربش غمزده‌ای           جرعه‌ای دَرکشد و دفعِ خُماری بکند

   یا وفا، یا خبرِ وصلِ تو، یا مرگِ رقیب     بُوَد آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟

۱ نظر ۲۷ مهر ۰۱ ، ۲۲:۲۷
مرآت

ریحانه سادات، بعد از این که کلاس دانشگاه تشکیل نشد، به سمت خانه حرکت کرد... در ایستگاه مترو تک و تنها منتظر قطار نشسته و سرش توی گوشی موبایلش بود. اما ناگهان از بین تعدادی یاغی و باغی، یک خانم  فتنه گر بی حجاب به سمت او آمد و مغرورانه ازش پرسید:

دانشجو هستی؟

- بله دانشجویم.

چرا چادر داری!

- خب دوست دارم چادر داشته باشم.

زودباش چادرت را بردار وگرنه اونهایی که اونجا می بینی، خودتو و چادرتو تیکه تیکه می کنن!

- عوضی گرفتی خانم! غلط می کنه کسی بخواد چادر منو از سرم برداره!

همین که گفتم!... این دانشجوها عصبانی ان. بیان این جا، بدجوری حالتو می گیرن!

- بهت گفتم، من چادرم را دوست دارم، به شما هم ربطی نداره... همون طور که شما دوست دارین وِل باشین منم دوست دارم حجاب داشته باشم. غلط می کنه کسی بخواد مزاحم من بشه!

ریحانه سادات نگاهی به اون جمع یاغی انداخت و با شجاعت به سمتشون حرکت کرد. انگار عزمش جزم بود برای دفاع از حرمتِ حجاب و رفع مزاحمتِ مُشتی اوباشِ دانشجو نما. گوشی موبایلش را داخل کیف گذاشت و کیفش را روی صندلی انداخت و تمام قد به سمت شورشی های آشوب طلب رفت. از اون طرف هم چند نفر دختر بی حجابِ جیغ و جلف جلو آمدند...

هیچ چیزی قابل پیش بینی نبود. عده ای از جماعت حاضر در مترو هم که شاهد شکل گیری ماجرا بودند، تقریباً به دودسته فعال و منفعل تقسیم شدند. منفعل ها را دیدم که قبل از شروع درگیری ایستگاه را ترک کردند و مابقی جماعت هم که تعدادشون تا 15 نفر می رسید، ماندند تا در صورت لزوم نقش خود را بازی کنند...

ریحانه سادات ایستاد تا اگر قرار است درگیری رخ دهد، شروعش از طرف او نباشد. خانم گنده لات که همچنان نعره می کشید و حرف های تحریک آمیز می زد، جلو رفت و آستین چادر ریحانه را کشید و آتش درگیری را روشن کرد. با این کار، تمام دخترهای بی حجاب، که ظاهراً با هدف درگیری اون جا ایستاده بودند، به سمت ریحانه سادات هجوم آوردند و با او گلاویز شدند. یکی با مشت، یکی با لگد، یکی با هورا کشیدن و یکی هم با فحاشی و دریدگی زبان، زهر خودش را می ریخت. ریحانه سادات اما بعد از چند لحظه که مشت و لگد و فحاشی را تحمل کرده بود، ناگهان از لاک دفاعی در آمد و چند تا سیلی ناب حوالۀ دخترک فحاش کرد. جوری که جوّ مترو کاملاً متشنج و نا آرام شد و در همین لحظه، قطار هم وارد ایستگاه شد...

من که از نزدیک شاهد این ماجرا بودم، یهو متوجه شدم که محرّک اصلی و بقیه اراذل و اوباش از صحنه گریخته اند. اما دخترک مهاجم هنوز توی چنگ ریحانه سادات گرفتار بود و طعم جسارتش را می چشید..

لحظه ای بعد، که مسافران درحال سوارشدن به قطار بودند، سه نفر خانم، من و یک آقای دیگر جلو رفتیم و وساطت کردیم تا غائله را پایان دهند. اما ریحانه سادات حریفش را همچنان می چلاند و او را به عذرخواهی وادار می کرد. سرانجام چند نفر از انتظامات مترو که حادثه را از طریق دوربین ها رصد می کردند؛ به محل درگیری آمدند و ریحانه سادات و حریفش را به اتاق پلیس هدایت کردند...

وقتی رفتم کیف ریحانه سادات را تحویلش بدهم دیدم محرک اصلی ماجرا و سه نفر دیگر از خانم های آشوبگر مثل آدم های مضطرب روی صندلی اتاق پلیس نشسته اند و با یک روسری موقتی سرشون رو پوشانده اند.

منم برای این که حق ریحانه سادات ضایع نشه، همان جا مشاهدات و شنیده هایم را نوشتم و تحویل پلیس دادم. بعد از من هم، یک خانم و آقای دیگر آمدند تا به آن چه دیده بودند شهادت دهند...

 

+ این حقیقت بود، داستانش نپندارید...

 

۱۷ نظر ۲۳ مهر ۰۱ ، ۲۰:۴۲
مرآت

غفلت در نگاه قرآنی، با ظاهر بینی انسان رابطه و اثرپذیری مستقیم دارد. گویی که ظاهربینی پایۀ نافهمی و گمراهی است و گویی که ظاهربینی هرگز به ژرف اندیشی و حقیقت جویی منتهی نمی شود.

شاهد مثال: یَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ عَنِ الآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ. (سوره روم،آیه 7) آنها فقط ظاهری از زندگی دنیا را می‌دانند، و از فرجام آن غافلند!

بیان چهار ویژگی برای غافلون: 1- بی ادراکی 2- سطحی نگری  3- هدایت ناپذیری 4- گمراهی.

شاهد مثال: وَ لَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیرًا مِنَ الْجِنِّ وَ الانْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لا یَسْمَعُونَ بِهَا أُولَئِکَ کَالانعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ. (سوره اعراف،آیه 179) و قطعاً پایان کار بسیارى از جنیان و آدمیان دوزخ است. چرا؟

  • چون دلهایشان فهم نمی کند (بی ادراکی)
  • چون از چشم هایشان بصیرت زاده نمی شود (سطحی نگری)
  • چون گوش هایشان از شنیدن سخن حق طفره می رود. (هدایت ناپذیری)
  • چون هم سطح چهارپایان هستند (یعنی فاقد درک و شعورند) و بلکه گمراه‏ تر از چهارپایان. چرا؟ چون دچار ظاهربینی و غفلت هستند.

و بدین سان پروندۀ افراد ظاهربین و سطحی نگر، با حکم و قانون الهی به مُهر غفلت ممهور و مختومه اعلام می شود:  

شاهد مثال: أُولَئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ وَ أُولَئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ ﴿نحل ۱۰۸خدا بر دل های آن ها و بر گوش و چشم آن ها مُهر نهاده و آن ها را در زمرۀ غافلان رها خواهد کرد.

و اما نتیجه: نتیجه این که خداوند بعد از مختومه شدن پروندۀ غافلون، بلافاصله حکم را انشاء می فرماید: لاجَرَمَ أَنَّهُمْ فِی الآخِرَةِ هُمُ الْخَاسِرُونَ ﴿نحل ۱۰۹  فرجام کار غافلانِ ظاهربین، بسیار خسارت بار است و روز رستاخیز، آن ها در زمرۀ زیان کاران خواهند بود...

 

 

پ.ن: دعایی از امام سجاد علیه السلام برای نجات از غفلت  --> اللّهم صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ٱجْعَلْنا مِنَ ٱلَّذینَ غَلَقُوا بابَ ٱلشَّهْوَةِ مِنْ قُلُوبِهِمْ وَ ٱسْتَنْقَذُوا مِنَ ٱلْغَفْلَةِ أنْفُسَهُمْ .

۳ نظر ۱۶ مهر ۰۱ ، ۱۹:۵۴
مرآت

 

منتظران ظهور قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف همان مؤمنان حقیقی اند که در صراط المستقیم حق به انجام «اَفضل الاَعمال» مفتخر هستند. همان هایی که در غیبتِ امام خویش، از پای نمی نشینند و در مسیر مبارزات حق طلبانه، با هیچ حیله و بهانه ای مغلوب استکبار نمی شوند و به دام فتنه ها گرفتار نمی آیند...

 

۱ نظر ۱۵ مهر ۰۱ ، ۱۷:۴۲
مرآت

چند روزی هست که برای خودم زیادی کار تراشیده ام. روزها به کارهای جاری و همیشگی مشغولم و شب ها مثل آشوبگران، با بعضی از دوستان همدل، کف خیابان را گز می کنم. کار ما در شب گردی ها این است که با یک سری آدم ها که ریگی به کفش ندارند، حرف می زنیم و استدلال می کنیم تا شاید یک نفر را از ادامۀ آشوب های بی منطق منصرف کنیم. البته در این میان، بارها مشت و لگد هم نوش جان کردیم. فحش و ناسزا و حرف های رکیک حیوانی هم که متأسفانه مثل نقل و نبات نثارمون کردند.

اصولاً در فرهنگ دینی و ملی ما، شنیدن حرف های رکیک و تحمل آن مرسوم نیست. اما من معتقدم که در مسیر روشنگری آدم ها می شود این شرایط تلخ و غیر انسانی را هم تحمل کرد. به همین دلیل ناسزاها را فعلاً تحمل کردیم تا ان شاءالله به مرور زمان همه را به فراموشی بسپاریم. البته یقین دارم که در مقابل شهیدان عزیز که خون پاک شان را برای حفظ دین و ناموس این سرزمین نثار کردند؛ شنیدن چهارتا ناسزا از یک هموطن، چندان کار دشواری نیست. به همین دلیل اگرچه گفتن و شنیدن این حرف های زشت را برازندۀ شأن هیچ شهروندی نمی دانم، اما تحملش را به خاطر اصلاح رفتار هموطنم، همیشه یک ضرورت عقلانی می دانم و معتقدم که این، حداقل کاری است که می توانم انجام دهم.

اما پریشب بر حسب تصادف با یک خانم و آقای زیادی روشنفکر مواجه شدم که متأسفانه جز حرف زشت زدن و توهین به مقدسات ملت، چیز دیگری بلد نبودند. جملۀ کلیدی شان این بود که می گفتند «این حرکت مردم، یک انقلاب فرهنگی تمام عیار است و ما تا آخر پای حرف مان می ایستیم» بعد هم برای این که با من مقابله کنند؛ عریان ترین واژه های رکیک را حواله ام کردند که محترمانه ترینش گاو و گوساله و گوسفند و لاشخور بود! اما من به احترام ایرانی بودن این خانم و آقا، پاسخم فقط چند سئوال بود که لابلای پرخاش های آن ها مطرح می کردم و البته جواب مناسبی هم نشنیدم. سئوال های من این ها بود:

این چه فرهنگی است که قرآن را به آتش می کشد؟ این کدام فرهنگ است که اجازه می دهد مسجد را به آتش بکشند؟ این چه فرهنگی است که پیروانش حجاب از سر زن مسلمان بر می دارند و او را به باد کتک می گیرند؟ کدام فرهنگ می گوید آدم بی گناه را زنده زنده بسوزانید، کدام فرهنگ است که استدلال و منطقش فقط فحش و لگد و توهین است. کدام فرهنگ می پسندد که روی زن حامله دست بلند کنند و باعث قتل او و فرزندش شوند. آیا بدن نمایی و تن فروشی زنان فرهنگ است؟ آیا سوزاندن درختان خیابان و غارت اموال عمومی فرهنگ است، آیا هم آغوش شدن دختر و پسر و رقص زن و مرد به صورت دسته جمعی در کوچه و خیابان، فرهنگ است؟ آیا عریان شدن زن ها در ملأء عام و نمایش فیلم آن در رسانه ها، نشان فرهنگ است؟!

و در آخر بهشون گفتم اگر این ها فرهنگ محسوب می شود، بهتر است هرچه مدال افتخار داریم به گردن گرگ و الاغ و خوک بیاویزیم و ریاست دانشگاه هایمان را به آن ها بسپاریم...

 

+ به تلافی این گستاخی و بی شرمی، داستان متفاوت دیگری دارم که مربوط به دیشب است! اگر فرصت شد حتماً می نویسم.

۹ نظر ۱۲ مهر ۰۱ ، ۱۵:۲۹
مرآت

کاری که آشوب گران و آدم کش ها در این چند شب گذشته انجام دادند، نتیجه اش برای ملت ما این ها بود:

  1. ویرانی و غارت اموال و سرمایه های ملت در چندین شهر کشور .
  2. کشته شدن تعدادی پلیس، تعدادی مأمور امنیتی و تعدادی آدم های بی گناه که خانواده هایشان داغدار و عزادار شدند.
  3. مجروح شدن عده ای آدم باگناه و بی گناه.
  4. آتش زدن قرآن به عنوان بی سابقه ترین حرمت شکنی در کشور.
  5. توهین به مقدسات و آتش زدن پرچم جمهوری اسلامی.
  6. هیاهو و جنجال عده ای هوس باز بیگانه پرست.
  7.  صحنه گردانی معدودی سلبریتی های شکم سیر.
  8. خوشحالی شاهزاده های سعودی و شادمانی صهیونیست ها و خندیدن به ریش ایرانی ها.
  9. توقف تلاش های تیم مذاکره کننده ایرانی برای احیای برجام و رفع تحریم ها.
  10. به حاشیه رفتن اثرات عضویت ایران در نشست سران کشورهای عضو سازمان همکاری شانگهای
  11. تضعیف حکومت و تنها گذاشتن رئیس جمهور در مجمع عمومی سازمان ملل (درست در زمانی که رئیس جمهور در مجمع عمومی سازمان ملل در حال سخنرانی و ملاقات با سران حکومت ها بود و نیاز به اقتدار و حمایت مردم داشت)

اما چیزی که در حوادث این روزها مغفول و مفقود بود و اصلاً دیده نشد، یک چیز بود:

  • مطالبات حقیقی مردم که در طوفان آشوب ها و شرارت ها ناپدید شد!

 

+ کاش مصلحت سنجی را خوب بلد بودیم. کاش موقع شناس بودیم. کاش اهل تشخیص بودیم و خیرخواه و بدخواه خودمون را بهتر می شناختیم. کاش در عصر رسانه های رنگارنگ و در روزگار فتنه و نیرنگ، راه صحیح اعتراض کردن را بلد می شدیم، کاش راه صحیح مطالبه گری را می آموختیم و فریب بی بی سی فارسی و سعودی و منافقین و کومله های خون آشام را نمی خوردیم...کاش اجازه نمی دادیم، خواسته های به حق مان دستاویز مطامع دشمنان شود...

خدایا ما را ببخش که باز هم زمستان تمام شد و روسیاهی به ذغال رفتار ما ماند!

 

۷ نظر ۰۳ مهر ۰۱ ، ۲۲:۲۶
مرآت

 

  • هرچند امنیت و آرامش کشورم برام خیلی خیلی مهمه!
  • هرچند به ثبات سیاسی کشورم بسیار بسیار علاقه مندم و شدیداً بهش مدیونم!
  • هرچند که اگر پاش بیفته تا قطرۀ آخر خونم را فدای امنیت کشور و انقلاب می کنم!
  • هرچند که معتقدم آمریکا و انگلیس و ائتلاف عبری عربی، آرزوی فروپاشی نظام ما را برای همیشه به گور خواهند برد!

اما، گاهی وقت ها ته دلم صدای وسوسه ای را می شنوم که می گوید: بگذاریم چند روزی هم این کوملۀ تجزیه طلب، این منافقین آدم کش، این سلطنت طلبان عیاش و این تکفیری های خون آشام بیایند و چند صباحی بر سرنوشت ما مسلط شوند؛ تا شاید یک سری آدم های ساده لوح و نمک نشناس، قدر آزادی و امنیت را بدانند و یاد بگیرند که روی دیوار هر ولگرد بیگانه پرستی یادگاری ننویسند و به دسیسۀ هر سلبریتی خودفروخته ای، امنیت و آرامش خودشون را به تاراج ندهند..... اما من می دانم و شما هم خوب می دانید که عِرق ملی و غیرت دینی ما چنین تجربه ای را نه می پسندد و نه اجازه می دهد!

خوب است دو نکتۀ کاربردی را از قرآن بیاموزیم که هر خبری را بدون سند از هر فاسق دریوزه ای نپذیریم و حرف هایی را بر زبان برانیم که به راستی و درستی آن یقین داشته باشیم:

  • یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِینَ
  • یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلًا سَدِیدًا.

تإسف دارم برای کسانی که هر خبری را بدون تحقیق می پذیرند و کورکورانه به آن واکنش نشان می دهند،

تإسف دارم برای کسانی که ندانسته و نشناخته وارد گودی می شوند که صفر تا صد منافعش نصیب بیگانگان می شود.

در حیرتم از جماعتی که دم از هوشمندی و ذکاوت می زنند، اما، در میدان مسابقه، پرچم کشورشان را به نفع بیگانگان به آتش می کشند.

 

پ.ن:

  1. شامۀ سیاسی ات که سالم باشد، بوی توطئه را از فرسنگ ها آن طرف تر حس می کنی. در مسیر پیاده روی اربعین، از لابلای شایعات و پچ پچ های فضای مجازی، صدای تجزیه طلبان ورشکسته را می شنیدم. فقط اشتباه من این بود که به دوستم گفتم: ایرانی جماعت هرقدر هم بی مایه باشد، زیر پرچم فرومایه هایی مثل کومله و دموکرات سینه نمی زند! اما انگار بعضی ها اشتباهی ایرانی‌اند‍‍!!
  2. اربعین امسال برای من متفاوت از سال های قبل بود. ان شاءالله یادداشت هایش بماند برای سه هفته قبل از اربعین سال بعد.
  3. در تمام روزهای این سفر به یاد همراهان وبلاگی بودم...

 

۹ نظر ۲۹ شهریور ۰۱ ، ۱۷:۳۵
مرآت

 

  1.  چند وقتی هست آن قدر مشغله های حجیم احاطه ام کرده اند که به معنای واقعی وقت سرخاراندن را ندارم. یعنی در شبانه روز فقط 4 ساعت سهم خواب من است آن هم با خورد و خوراک های نامنظم و ناجور.
  2. تا پایان ماه صفر فقط 20 یا 21 روز، وقت باقیست. در حالی که من هنوز چند یادداشت محرّمی و اربعینی دارم به اضافه یک یادداشت خوب در بارۀ ماه صفر که برای انتشارشون در وبلاگ فقط مختصری ویرایش و خلاصه سازی نیاز دارند. اما چون فرصت ندارم، لابلای یادداشت ها راکد و معطل مانده اند! و بعید هم می دانم که در این روزهای پر مشغله مجال انتشارش را پیدا کنم.
  3. هیچ وقت از حجم زیاد و تلمبار شدن کارها احساس نگرانی نمی کردم. اما انگار این روزها دارم یه جورایی نگرانی پیدا می کنم. نمی دانم چرا! اما فکر می کنم نگرانی و دلشوره ام به خاطر این است که می ترسم زیارت اربعین را از دست بدهم. با این وجود ته دلم  هنوز امیدوارم و یک حسی دارد بهم نوید می دهد که ان شاءالله زائر اربعین خواهم بود. اما چگونگی اش هنوز برایم معلوم نیست.
  4. در این حیص و بیص، بعضی خانم های خانواده و همسایه و فامیل هم انگار رزق و روزی اربعین شان گره خورده به سرنوشت نامشخص من که امیدوارم شرمنده شون نشوم.

+ ان شاءالله اگر زائر اربعین شدم، نایب الزیاره و دعاگوی دوستان و همراهان وبلاگی خواهم بود.

 

پ.ن: برای اوضاع عراق هم دعا کنید. امیدوارم شرایطش هرچه زودتر بهبود پیدا کند و ملت عراق روزهای خوشی را تجربه کنند...

 

۴ نظر ۱۵ شهریور ۰۱ ، ۲۳:۲۲
مرآت

در سفر اربعین باید شیفته و شیدا باشی تا خرس خستگی به سراغت نیاید. باید اشتیاق داشته باشی تا هیولای ترس و پریشان حالی بر سر راهت سبز نشود. در پیاده روی اربعین باید از خود رها باشی و آمادۀ بلا باشی تا شمیم زیارت، مشام جانت را بنوازد و عطش اشتیاقت را فزون تر کند...

****

خدایا، در اربعین دلدادگی و عطش، قدم های ارادتم را به یاد زنان و کودکانی بر می دارم که سفر عشق را با پاهای پر از تاول تا خط پایان دویدند و پایان خط را به قدم های قیادت ما سپردند...

 

خدایا، در جادۀ جدّ و جهد، مددی کن که راه را گم نکنم...

۱ نظر ۱۰ شهریور ۰۱ ، ۲۳:۴۸
مرآت

در انحراف و گمراهی مقتدا صدر تردیدی نداشتم. اما با حرکت آشوبگرانه امروز او در بغداد و برهم زدن امنیت عراق در روزهای منتهی به اربعین، یقین کردم که او نه شعور سیاسی دارد، نه دلسوز مردم است، نه مرجعیت دینی عراق را می فهمد و نه شهامت حضور در میدان مبارزه را دارد. بلکه او خرمهره شهرت طلبی است که تحت اراده و نفوذ انگلیس، عربستان و رژیم صهیونیستی، مأموریت نا امنی و تاراج کشورش را بر عهده داشته است.

به نظرم اعلام کناره گیری او از سیاست نیز، بهانه ای برای ادامۀ ناامنی ها و برای فرار از مسئولیت آشوب هاست...

۳ نظر ۰۷ شهریور ۰۱ ، ۲۲:۳۵
مرآت

از آموزه های پیاده روی اربعین این است که در مسیر حرکت عاشقانۀ زائران، پاک ترین رفتارها در روابط انسانی ظهور و بروز می یابد و ناب ترین جلوه های زندگی مؤمنانه به نمایش گذاشته می شود.

این ویژگی، در شرایطی که سبک زندگی غربی، فرهنگ ها را احاطه کرده، نشان از این دارد که امکان خروج از هژمونی حاکم بر جهان برای مسلمانان فراهم است و ملت های اسلامی می توانند بر ضد بردگی فرهنگی و استحمار نوین بشورند و خود را از قید و بند مدرنیسم بی روح رها کنند و مآلاً زمینه ساز تمدن بزرگ اسلامی باشند...

۰ نظر ۰۶ شهریور ۰۱ ، ۱۹:۳۴
مرآت

«غسیل الملائکه» یک لقب منحصر به فرد در تاریخ است که بهِ جوان 20 ساله ای بنام «حنظله» اختصاص دارد. داستان حنظله آن قدر مشهور است که نیازی به توضیح واضحات من ندارد.

اما خوب است بدانیم که بابای حنظله از دشمنان سرسخت اسلام بود که در جنگ اُحد، علیه لشگر اسلام می جنگید و اُحُد همان جنگی بود که حنظلۀ تازه داماد نیز در آن شرکت داشت و در رکاب پیامبر اسلام به شهادت رسید. نقل است که پدر حنظله، بعد از اتمام جنگ، جنازۀ فرزندش را در بین کشته ها پیدا کرد و بالای سر پسرش ایستاد و در تمجید او حرف هایی زد که بسیار شنیدنی و جالب است. (مایل بودید خودتان به تاریخ مراجعه کنید)

بابای حنظله که بعد از جنگ احد، پدر شهید محسوب می شد، بعد ها از روی ناچاری اسلام را پذیرفت. اما هرگز دست از خصومت با رسول خدا بر نداشت. او از چهره های مرموز منافقین و از طراحان مسجد ضرار بود. مسجدی که قرار بود پایگاه منافقین و مرکز انشقاق و دو دستگی مسلمانان شود. بابای حنظله بعد از ویران شدن مسجد ضرار از مدینه گریخت و برای همیشه متواری شد. اما بخوانید سرنوشت فرزند حنظله و نوه های این شهید را.

از حنظلۀ غسیل الملائکه فرزندی به دنیا آمد بنام «عبدالله» که نزد مادرش در مدینه رشد کرد، قد کشید، ازدواج کرد و پدر هشت فرزند پسر شد که همه رشید و شجاع بودند.

از حال و روزِ پسر حنظله در دورۀ امامتِ امیرمؤمنان و امام حسن مجتبی علیهما السلام اطلاعی در دست نیست. اما او با همۀ ایمان و دیانتی که داشت در قیام کربلا، امام حسین(ع) را تنها گذاشت و به یاری حضرت نرفت. دلیل شرکت نکردن عبدالله بن حنظله در قیام عاشورا این بود که نظر امام حسین (ع) در بارۀ فساد و شرابخوارگی یزید را باور نداشت!!

اما یک سال و اندی بعد از واقعۀ کربلا، فرزند حنظله به شام رفت تا فسادِ حکومتِ یزید را شخصاً بررسی کند و به یقین برسد. اینجا بود که حقّانیت قیام امام حسین علیه السلام برایش روشن شد. اما دیگر کار از کار گذشته بود و هیچ فایده ای برای او نداشت!

عبدالله فرزند حنظله بعد از بازگشت از شام، تصمیم گرفت مردم مدینه را علیه نماینده یزید بشوراند و بساطِ یزیدیان مدینه را از بیخ و بن براندازد. او در این باره، نظر امام سجاد علیه السلام را جویا شد. حضرت سیدالساجدین او را از این کار بر حذر داشت. اما عبدالله به نظر امام سجاد اعتنا نکرد و عَلَم شورش را برافراشت و واقعۀ حره را در مدینه به راه انداخت که جز قتل و غارت و جنایت و هتک حرمت زنان و دختران، ارمغانی برای شیعیان مدینه نداشت. در این واقعۀ سیاه، سپاه یزید، مردان مدینه را بی رحمانه قتل عام کردند و پردۀ عفت و پاکی زنان و دخترکان این شهر بزرگ را وحشیانه دریدند!!

نوشته اند که عبدالله و تمام فرزندانش در این شورش نابخردانه به قتل رسیدند. 

حقا که تاریخ عجب سرگذشت ها و سرنوشت هایی دارد... یک روز فرزند حنظله، نظر امام حسین علیه السلام در بارۀ فساد یزید را باور نمی کند و او را در قیام الهی اش تنها می گذارد، یک روز هم مجاهد تر از امام سجاد علیه السلام می شود و کورکورانه دست به شورش می زند و در نتیجه جان و مال و ناموس و عفت شیعیان مدینه را بر باد می دهد...

داستان واقعه حرّه نیز اگرچه عبرت انگیز است، اما من از بیان نتیجه اش واقعاً شرم دارم. اگر خواستید، گوگل  در حد فهم موضوع به شما اطلاعات خواهد داد.

 

+ شهادت امام سجاد علیه آلاف التحیة والثناء را تعریت عرض می کنم.

 

پ.ن: مستندات این یادداشت ==> واقعه حرّه، ابن حزم، ص 333 / ابن اثیر، الکامل، ج4، ص 103

 

 

۲ نظر ۳۱ مرداد ۰۱ ، ۲۳:۳۹
مرآت

هر وقت قدم بر ساحل حادثه های داغِ فرات می گذارم، بند بندِ دلِ دربندم با شرارۀ عشق عشیره های عاشورایی گشوده می شود.

هر وقت دست های نیازم را بر زمین تفتیدۀ کربلا می سایم و خاک سرخش را بـر سرِ سودا زده ام می افشانم، جرعه های اجابت از جامِ سقایتِ علمدارِ عشق، گلوی تمنّایم را می نوازد و بند زبانم را به تکلّم این دعا می گشاید:

اللّهُمَّ انّی اَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَ، وَأَنْ تَجْعَلَ رِزْقِی بِهِمْ دارّاً، وَعَیْشِی بِهِمْ قارّاً، وَزِیارَتِی بِهِمْ مَقْبُولَةً، وَحَیَاتِی بِهِمْ طَیِّبَةً، وَأَدْرِجْنِی إِدْراجَ الْمُکْرَمِینَ، وَاجْعَلْنِی مِمَّنْ یَنْقَلِبُ مِنْ زِیارَةِ مَشاهِدِ أَحِبَّائِکَ مُفْلِحاً مُنْجِحاً قَدِ اسْتَوْجَبَ غُفْرانَ الذُّنُوبِ، وَسَتْرَ الْعُیُوبِ، وَکَشْفَ الْکُرُوبِ، إِنَّکَ أَهْلُ التَّقْوى وَأَهْلُ الْمَغْفِرَةِ.

 

+ ان شاءالله با عشقی سوزان زائر علمدار عشق باشیم.

۲ نظر ۲۹ مرداد ۰۱ ، ۲۱:۱۸
مرآت

از امتیازاتِ بزرگ عاشورا این است که مادران و همسران غیر بنی هاشم در آرمان خواهی و دفاع از حریم قدسیِ اباعبدالله، دوشادوش مردان و بلکه بالاتر از آن ها ایفای نقش کرده اند. به گونه ای که نمونه اش در تاریخ بی نظیر است. مثلاً:  

همسر زهیر بن قین، یاری سیدالشهدا علیه السلام را وظیفۀ خود می داند و در کنار شوهرش راهی کربلا می شود. حتی تاریخ نگاران نوشته اند که زهیر بن قین، با تشویق و ترغیب همسرش، به کاروان اباعبدالله علیه السلام پیوسته است!!

داستان مادر بزرگوار جناب وهب را هم شنیده اید که چگونه فرزند تازه دامادش را قدم به قدم تا پای شهادت یاری می کند و تکیه گاه او می شود. بعلاوه، نوعروس یکه و تنهای این خانواده نیز نه تنها خم به ابرو نمی آورد، بلکه از نظر معرفت و شناخت حتی جلوتر از خودِ وهب، قیامت و معاد را می بیند! و شنیدید که این دو بانوی باکرامت، در روز عاشورا مردانه تر از هر مردی پا در رکاب رزم گذاشتند و آن حماسۀ بی نظیر را آفریدند.

بانویی به نام «بحریه» همسر جنابِ جناده نیز، در کربلا حضوری شجاعانه داشت که دقایقی بعد از شهادت شوهرش کاری کرد کارستان. او با دست خود لباس رزم بر اندام فرزند نوجوانش پوشاند و به او دستور داد تا در یاری از امام زمانش لحظه ای درنگ نکند! (به نظر من این نوع شجاعت و ایثارِ مادرانه جز در حماسۀ بی نظیر عاشورا هیچ جای دیگری ثبت نشده است)

نوشته اند که عمرو، فرزند جُناده، به امر مادر نزد امام آمد و اجازۀ میدان خواست، اما امام نپذیرفت و به او فرمود، تو تازه پدرت را از دست داده ای و مادر به حضورت نیاز دارد، جوان عرضه داشت یا اباعبدالله، جانم به فدایت، مادرم خودش لباس رزم بر من پوشانده و خودش امر کرده است که به میدان بروم! ...

این نوجوان 13 تا 16 ساله با اجازۀ امام به میدان رفت و بعد از کشتن تعدادی از حرامیان، خدمت مادر بازگشت و پرسید. آیا از من رضایت داری؟ مادش گفت: رضایت من وقتی خواهد بود که تو را در رکاب مولایت شهید ببینم!! و عمرو، دوباره به میدان تاخت و آن قدر جنگید تا به شهادت رسید.

مقاتل نوشته اند که مادر عمرو بن جُناده، سر فرزندش را به سمت دشمن انداخت. آن گاه شخصاً شمشیر به دست گرفت و به سپاه دشمن حمله کرد. اما، امام (ع) او را از جنگیدن با دشمن باز داشت...

و امروز شاید خیلی از مداحان ما نمی دانند که این شعارِ معروف و ماندگار از رجزهای فرزند همین شیرزن است:

اَمیرِی حُسَیْنٌ وَ نِعْمَ الاْمیرُ، سُرُورُ فُؤادِ الْبَشیرِ النَّذیرِ

عَلِىٌّ وَ فاطِمَةُ والِداهُ، فَهَلْ تَعْلَمُونَ لَهُ مِنْ نَظیر

لَهُ طَلْعَةٌ مِثْلُ شَمْسِ الضُّحى، لَهُ غُرَّةٌ مِثْلُ بَدْر مُنیر

ترجمه: حسین، امیر و فرماندۀ من است و چه نیکو امیری! او موجب نشاط دل پیامبر است که مژدۀ سعادت و بیم از گمراهی می دهد. او فرزند علی و فاطمه است و آیا کسی را همانند او می‌شناسید؟ حسین، طلعتش مانند خورشید نیمروز و سیمایش همچون ماهِ درخشان است..

برخی نقل ها و گزاره ها در تاریخ و مقاتل عربی، علاوه بر بُعد حماسی و عاشورایی که دارند، سرشار از واژه های شیدایی و شعور و عشق هستند که شنیدن و خواندنش، عاشورازادگان و عاشورا پیشگان را تا کهکشان جنون به اوج می برد و حال و هوایی حسینی به انسان می بخشد. چه زیباست که مداحان محترم و منبری های عزیز ما به جای اشعار ناصواب و روضه خوانی های پر ابهام، بی هیچ پیرایه ای فقط مقتل های معتبر را بخوانند و فقط خلوص و دلدادگی یاران امام حسین علیه السلام را روایت کنند.

 

مستندات: مامقانی،عبدالله، تنقیح المقال، نجف، ج 2، ص 327 / مقرم، مقتل الحسین علیه السلام، قم، انوارالهدی، 1423 ق /  ابو مخنف، وقعة الطف، 1417 ق، ص 238 /  ابصارالعین، ص 50 و ... / ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 4، ص 104

 

۴ نظر ۲۶ مرداد ۰۱ ، ۰۰:۱۶
مرآت

نافع بن هلال، رهروی مؤمن از دیار یَمن بود که به عشق مولایش علی علیه السلام در کوفه اقامت گزید. نافع بن هلال از کاتبان حدیث و از  قاریان معروف قرآن است. او در جنگ های صفین و جمل و نهروان که به نظر خیلی ها وهم آلود و فرسایشی می نمود، تمام قد ایستاد و هیچ گاه در یاری از امام خود سستی نورزید.

او مردی زیباچهره، نیکو اندام، بلندقامت و بغایت با غیرت بود که در واقعۀ کربلا نیز، عشق و ارادتش را به اباعبدالله علیه السلام اثبات کرد و دلدادگی اش را به آل رسول تا مرز قبول بالا برد...

نافع بن هلال، با اینکه عالم برجسته زمانش بود و در ثبت و نقل احادیث نبوی و علوی صاحب وجاهت و مرجعیت بود، اما، نه باغستانی در کوفه داشت و نه ویلایی در نخلستان های آن دیار، نه صاحب رانت بود و نه اهل زراندوزی و عافیت. او مرد حدیث بود و پاسدار حریم ولایت که از برگ و چوب درخت خرما حصیر می بافت و امرار معاش می کرد.

از افتخارات نافع بن هلال همین بس که پس از شهادت مسلم بن عقیل، ماندن در کوفه را جایز ندانست و راه سخت حادثه را در پیش گرفت. او، دار و ندارش را فوراً فروخت و اسبی راهوار و شمشیری بُرّنده خرید و مخفیانه از کوفه بیرون زد و خود را به کاروان کربلا رساند و نامش را در دفتر سینه سرخان عاشورایی جاودانه کرد،

نافع، دفتر خاطراتش را فقط به ثبت احادیث ناب نبوی و کلام دلنشین علوی مزیّن کرده و از خود چیزی در آن ننگاشته است!! سخنرانی حماسی و عاشقانۀ نافع بن هلال در وفاداری به خامس آل عبا و رجز های اعتقادی او در برابر سپاه ابن سعد، با دو دست قطع شده اش بسی خواندنی، اعجاب آمیز و شورانگیز است...

 

+ متأسفانه در بعضی از نقل ها، نام نافع بن هلال را اشتباهاً هلال بن نافع نوشته اند. چون هلال بن نافع نیز در واقعه کربلا حضور داشته ولی جزو سپاهیان ابن سعد و از گزارشگران واقعۀ عاشورا و حوادث بعد از آن بوده است.

 

++  منابع ---> ابصارالعین، مثیر الاحزان، الملهوف، ابصارالعین فی انصار الحسین، الفتوح ابن اعثم کوفی، انساب الاشراف...

 

پ.ن: به نظر من ظلمی که بعضی مداحان یاوه گو با اراجیف خود در حق آل رسول روا می دارند؛ اگر بیشتر از دشمنان ائمه نباشد، کمتر هم نخواهد بود... من حتی یک لحظه از وقتم را برای شنیدن صدای بی خاصیت آنها تلف نمی کنم...

 

۷ نظر ۲۱ مرداد ۰۱ ، ۱۹:۱۶
مرآت

پنج ماه قبل از محرم سال 61 هجری، ولید بن عقبه فرماندار مدینه، از طرف یزید مأمور بود تا از حسین بن علی علیه السلام بیعت بگیرد و امام را تحت فرمان خود در آورد! یزید به فرماندارش گفته بود که اگر حسین بن علی بیعت نکرد، او را بکشد...

ولید، دستور یزید را به امام ابلاغ کرد. اما امام علیه السلام در پاسخ به ولید فرمود: 

إِنَّا أَهْلُ بَیْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنُ الرِّسالَةِ وَ مُخْتَلِفُ الْمَلائِکَةِ و بِنا فَتَحَ الله و بِنا خَتَمَ الله وَ یَزیدُ رَجُلٌ فاسِقٌ شارِبُ الْخَمْر، قاتِلُ النَّفْسِ المُحَرَّمَةِ، مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ وَ «مِثْلِی لا یُبایِعُ لِمِثْلِهِ»

ما خاندان نبوت و معدن رسالتیم، ما محلّ آمد و شد فرشتگانیم. اسلام به واسطۀ ما آغاز شد و به دست ما به انجام می رسد. اما، یزید فاسق و شرابخوار است، قاتل انسان های محترم است. آشکارا فسق و فجور می کند و حد و مرز الهی را می شکند و [در نتیجه] «کسی مثل من با مثل یزید بیعت نمی کند»

امام می توانست در پاسخ به ولید بفرماید: من با یزید بیعت نمی‌کنم، اما فرمود: «شخصیتی مثل من با شخصیتی مثل یزید بیعت نمی‌کند!»

این پاسخ کلیدی، همان خط سرخ عاشوراست! و رمز و راز مبارزات شیعه است که مسیر جهاد و مقاومت را علیه جباران و ستم پیشگانِ زمان، گشوده است.

امام با این پاسخ، خط مبارزه با ظلم را ترسیم فرمود. تا چراغی باشد فرا راه بشریت، برای همۀ فصل ها و نسل های تاریخ! و این:

  •  یعنی هر کس که پیرو حسین است؛ نباید با کسی که خوی یزیدی دارد، بیعت کند.
  • یعنی، نه فقط حسین فاطمه، که هر کسی مثل اوست، نباید ننگ ذلت را بپذیرد...
  • یعنی اگر می خواهید آزاده باشید، باید لباس رزم بپوشید و علیه ظالمان و شرابخوارن و قاتلان حرفه ای، قیام کنید...

 

 

+ ترجمه از خودم.

پ.ن: مأخذ حدیث: اللّهوف علی قتلی الطفوف، ص23.

 

۵ نظر ۱۷ مرداد ۰۱ ، ۱۹:۴۶
مرآت

تا صبح قضا سهل و سهیلش به که باشد     تا شام قدر رجعت و میلش به که باشد

در بزم وصالش همه کس طالب دیدار        تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.

******

در جادۀ پر پیچ و خم انتظار، هم مرارت باید کشید، هم طعم حادثه های ناگوار را باید چشید. اما یقین باید داشت که در انتظار جمعۀ ظهور، صبوری کردن زیر تیغ و ساطور هم، بسی گوارا و شیرین است...

 

+ همه شرایط را برای پیاده روی اربعین آماده کرده ام. اما، تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...

++ ماجرای مباهله بیش از آن که برای مسیحیان نجران درس آموز و عبرت آمیز باشد، هشدار آشکاری بود برای شیخین و بدعت گذاران سقیفه. تا ببینند و بفهمند که لعن و نفرین فاطمۀ اطهر سلام الله علیها و خشم و ناخرسندی علی علیه السلام و اولاد طاهرینش بسی عاقبت سوز و دردناک است و می تواند دودمان خیانت آن ها را دود و خاکستر کند. اما انگار میل به گمراهی، گوهر عقل آن دو را ربوده بود و سرانجام به راهی قدم گذاشتند که ابلیس جلودارش بود! پس صد رحمت به فهم و درک و هوشمندی نجرانیان عزیز...

پ.ن: رباعی از دولتشاه

 

۰ نظر ۰۲ مرداد ۰۱ ، ۲۳:۰۱
مرآت