فردا شب یک پست رمزدار میذارم با موضوع خانواده و یک سئوال خیلی ساده در آن مطرح می کنم، هرکس مایله می تونه رمز رو درخواست کنه و به اون سئوال پاسخ بده. به هفت نفر از کسانی که به اون سئوال پاسخ صحیح بدهند با شرایط خیلی مناسب جایزه نقدی تعلق می گیره که حداقلش صدهزار تومانه (شرایط مسابقه و چگونگی جوایز رو داخل همون پست توضیح خواهم داد) فقط مهلت مسابقه سه روز بیشتر نیست و متأسفانه تمدید هم نمی شود. دیگر خود دانید.
پ.ن: سئوالی هم داشته باشید می تونید از همین الآن تا فردا شب بپرسید.
اگر به من بود، با مردان جامعه ایران شبیه کرۀ شمالی رفتار می کردم. یعنی قانونی را وضع می کردم که ریشۀ نخوت و رخوت برای همیشه در کشورمون بخشکد. مثلاً فعالیتِ روزانۀ آقایون را این جور برنامه ریزی می کردم:
وقت فرایض دینی هم در دل هرکدام از فعالیت ها جای خود را داشته باشد...
پ.ن:
حل و فصل اختلاف زن و شوهر و رفع کدورت های خانوادگی همسران جوان، فقط با عزم و انصاف و انعطاف و فهمِ جامع الاطراف خودشان امکان پذیر است. نظر مشاوران بی ریشه و وساطت فامیل و آشنا و حتی دخالت والدین، نه تنها به حل مسئله کمک نمی کند، بلکه گاهی عمق تنش ها را بیشتر و بهانۀ اختلاف آنها را گسترده تر می کند... اگر قبول ندارید، نگاهی دقیق و منصفانه به اطرافتون بیندازید و نمونه هایش را ببینید
پ.ن:
برای ما روزهای تعطیل با بقیه روزهای هفته از نظر زمان خواب و بیداری هیچ فرقی نداره، یعنی در نیمۀ اول و نیمۀ دوم سال، با یک قاعدۀ ثابت سر ساعت معیّن وقت صبحانه خوردن ماست. آماده کردن بساط صبحانه هم بعضی روزها به عهده من است. بعد از دم کردن چای، از نانوایی سنگکی و گاهی هم بربری، نان داغ می خرم و درحالیکه هنوز گرم و تازه است، صبحانه رو می خوریم و به موقع هم رخت و لباس و شال و کلاه کرده با یک خداحافظی شاداب به سمت محل کار...
اما تفاوت روزهای تعطیل ما فقط در این است که بعد از خوردن صبحانه در همان ساعت، به جای رفتن به محل کار، به امور خانه و زندگی مشغول می شویم. مثل انجام کارهای ضروری، کارهای عقب افتاده، خرید تره بار، خرید مواد غذایی، زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی، زیارت امامزاده صالح، نماز جمعه، مرقد شهدا، آماده سازی بعضی پروژه های شغلی و امثال این ها... و البته گاهی هم وقتمون را به دید و بازدیدهای خانوادگی و مهمانی های فامیلی اختصاص می دهیم.
پ.ن: بیاییم قدر بیداری و تلاش را بدانیم و از خمودگی و بیکاری و بی حالی بپرهیزیم...
ویژگی همسران خوشبخت این است که ساز زندگی را با نوای بندگی می نوازند و به ایمان و وظیفه شناسی خود می نازند. آنگاه در مسیر حیات مؤمنانه، از حادثه های خوش و ناخوش زندگی خود، برای آیندگان قصه های شیرین می سازند...
+ خوب است، با همت و همدلی و امید، کمی با سختی ها بسازیم و زندگی نوساختۀ خود را در ناشکیبایی های غیر مؤمنانه نبازیم
این یادداشت را همین جوری و فی البداهه نوشتم به همین دلیل در هم و برهم است و تقدم و تأخر در آن رعایت نشده. کمی هم طولانیه ولی چون بخشی از من واقعی ام را نوشته ام، تصمیم گرفتم اینجا منتشر کنم. به نظرم بعد از چند پست کوتاه لازم بود یک پست طولانی بنویسم. بد نیست بخوانیدش. اگر نمرۀ منفی هم بدهید ناراحت نمی شم. فقط ناشناس نظر ندهید.
پ.ن: من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش // هوای مغبچگانم در این و آن انداخت...
روزهایی که دخترکان فامیل و غیر فامیل برایش صف می کشیدند، اجازه میدان داری به خانواده اش نداد و زیر بار خیراندیشی پدر و مادرش نرفت، حالا که زخم جان سوز زمانه، دل و جانش را خراش داده و آهی در بساط ندارد؛ دائم نهیب می زند و ملامت می کند که چرا برای ازدواجش کاری نمی کنند. خدایا، این عاقلِ مکلفِ پا به سن گذاشته را دریاب و بابای دردکشیده اش را شرمنده مکن!!
پ.ن:
از زمان شیوع ویروس کرونا، بعضی جلوه های پرهزینۀ عروسی ها به محاق رفته است. امیدوارم که زایدات و بدعت های ازدواج برای همیشه به کما برود...
پ.ن: کرونا با همۀ تلخی هایش که ان شاءالله هرچه زودتر ریشه کن شود، برخی سنت های ایرانی اسلامی ما را دگرگون کرد، یعنی بعضی رسوم ناروا و پرهزینه را برانداخت و بعضی سنت های نیکو را از ما گرفت. ان شاءالله به خود آییم و خوبی های ناشی از کرونا را حفظ و بدی هایش را جبران کنیم...
یک آقای بزرگ سال هست که وقت و بی وقت با من تماس می گرفت و هر بار کلی درد و دل می کرد. اما چون وقت کافی برای شنیدن حرف هایش نداشتم، فقط روزی یکبار تماسش را پاسخ می دادم. البته این یک بار هم حداقل به اندازۀ یک ساعت حرف می زد و از هرکس و هرچیزی شکوه و شکایت می کرد به حدی که اگر بهش مجال می دادم حاضر بود تا دو ساعت یک ریز با من حرف بزندا.
چندی قبل تصمیم گرفتم به تماس هایش پاسخ ندهم ولی ایشان ول کن بنده نبود و دائم به گوشی همراهم زنگ می زد. اخیراً به فکر افتادم ببینم دلیل این عادتش چیه تا برایش چاره ای بیندیشم. بالاخره به این نتیجه رسیدم که ایشان در خانواده هیچ همدمی ندارد و دارد از تنهایی رنج می برد.
و حالا رفتم با بعضی از بستگان و همسایگانش صحبت کردم و بین آنها قرار مراوده و رفاقت گداشتم. به طوری که گاهی تلفنی با هم صحبت کنند؛ گاهی داخل پارک قرار بگذارند و حداقل روزی یک وعده هم برای نماز جماعت در مسجد همدیگر را ببینند. البته یه جورایی هم به اون آقا گفتم خودش را با کتاب سرگرم کند و در تماس های تلفنی هم کمتر وقت دوستانش را بگیرد. :))
انگار از اثرات عصر رسانه و ارتباطات است که آدم ها را اینگونه منزوی و رابطه های دوستی و خویشاوندی جامعه را به حداقل رسانده است... مطمئنم اگر این رسم نامبارک ادامه داشته باشد، تا چندی دیگر روابط بشری را در ناکجا آباد به زمین خواهیم زد.