https://blog.ir/panel/a-ghannadian/template_edit/current

گذرگـاه فــکر و ذکـــر

خدا را رحمی ای مُنعم که درویش سر کویت + دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

گذرگـاه فــکر و ذکـــر

خدا را رحمی ای مُنعم که درویش سر کویت + دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

گذرگـاه فــکر و ذکـــر

........... بسم الله الرحمن الرحیم ...........

این جــا کلبــۀ کـــلام و رشـحات قـلمی من است. روزنگاشتــه‌های این جــا نوعاً کوتاه و مختصـر است که گـهـــگاهی رنگ دیانت بـه خــــود می‌گــیرد، گــــاهی با بـوی سیاست عجـین می‌شود، گــاهی بـه مسائل تربیتی و رخــدادهای زنــدگی می‌پردازد، گــاهی با حس و حال خـانواده و سبک زندگیِ مؤمنانه می‌درخشـد و در پـاره‌ای اوقـات نیـز با الفـاظ شاعرانه به وادی ادب و هنر اصیل این مـرز و بوم ورود می‌کند...
یادداشت‌ هـای این وبـلاگ گــاهی با طعــم واژه‌هایی از جنس سپیده و سحر می‌آمیزد. گاهی با صبغــۀ فـرهـنگ و اخـلاق نگاشتــه می‌شود و گـــاهـی نیــز با تیـشۀ عـقـــل و اندیشه، ریشه‌های جـهل و خرافه را هــدف می‌گیرد
نویسنده این وبلاگ خود را مدیون شهیدانی می‌داند کـه در روزهای عسرت و گــلولــه و خون مردانه جنگیدند و از حریت و استقلال و آزادی کـشور حـراست کـردند. از ایـن جـهت تـلاش دارد تا از تجـلیــل و نکــوداشت یـاد و حماسۀ آن‌ها نیز غفلت نورزد و هـر از گاهی با قـــلم صـداقت و مـهر، یاد و نام و خــاطرۀ شهامت و اخلاصشان را زینت‌افـزای صفحات این وبـلاگ کـند. باشد تا یادشان جاودانـه و راهشان ماندگار شود.
هــیـچ یــک از سیـاهــه‌ هــای ایـن وبــلاگ، کـپی‌پـیست نیست. امـــا کـپی بـــرداری از مــــطالب ایـن‌جــــا با ذکــــر مـنبــع و آدرس بــلامـانـع است...
پیشنهادها و نـقـدهــای منصفـانۀ دوستان و کاربـران عـزیز را پذیرایم،
از کامنت‌های چالشی و پرسشی عزیزان استقبال می‌کنم. ولی با عرض پوزش از پاسخ بـه کامنت‌هـای ناشناس معذورم. به کامنت‌های بدون آدرس هم در صورتی که آشنا نباشند پاسخ داده نخواهد شد.

بایگانی
آخرین مطالب

۱۷ مطلب در دی ۱۴۰۰ ثبت شده است

بعضی ها سختکوشند! و می کوشند تا جامۀ ذلت نپوشند. بعضی ها هم سخت می کوشند تا بــه دیگران فخــر بفـروشند. بعضی آدم ها با هـر بهانه ای بـرای خــلایق خـوشه های خوش حالی و خیـر می خـرند و بعضی دیگر، خیــر خـلایق را به بهای اندک می فروشند... 

 

پ.ن: تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل...

  

۴ نظر ۳۰ دی ۰۰ ، ۲۲:۲۱
مرآت

بعد از یک هفته سفر پر مشغله، امروز تصمیم گرفتم به جای استراحت، کارهای معطل ماندۀ شخصی را دنبال کنم... کارها به گونه ای بود که باید به چند نقطۀ شلوغ در غرب، جنوب و مرکز شهر می رفتم. باید وارد محدودۀ طرح ترافیک می شدم و باید تا قبل از پایان وقت اداری به چند مؤسسه هم مراجعه می کردم. پس چاره ای نداشتم جز این که برای سهولت و پیش برد کارهایم با موتور سیکلت تردد کنم...

موتورسواری در تهران فرهنگ خاص خود را دارد. همان طور که مترو و اتوبوس و تاکسی هم مرام ویژۀ خود را دارند و همین طور که انواع خودروی های شخصی و استیجاری هم برای خود آدابی دارند! مثلاً صبح ها به خاطر محدود بودن زمان و هول و ولایی که مردم دارند، آن قدر با عجله می رانند که گویی چیزی به نام قانون رانندگی وجود ندارد و آن قدر بی قاعده و عصبانی و طلبکارانه حرکت می کنند که با کمترین غفلت، دنیایی مصیبت می آفرینند که دعوای لفظی و درگیری و ناسزاگویی و خسارت مالی و جراحت بدنی، کمترین آن است.

در این میان بیشترین تلفات رانندگی در تهران، مربوط به موتورسواران بیچاره است و البته بیشترین مقصر حادثه آفرینی ها هم همین بیچاره های موتور سوار هستند که صد البته باید بگویم که بین موتورسوار بیچاره و بیچارۀ موتورسوار، تفاوت هایی وجود دارد که بیانش بماند برای بعد!! :)

و هزار البته من جزو هیچ یک از این دو گروه نیستم. چون جایی که مناسب ببینم کمی تندتر می رانم، جایی که لازم باشد شدیداً احتیاط می کنم و گاهگاهی هم به اقتضای حال و با رعایت حق تقدم، یواشکی لایی می کشم تا به سهم خودم گرۀ ترافیکی ایجاد نکنم. اما در هیچ شرایطی مرتکب خلاف قانون نمی شوم! :)

اما، از آنجایی که عادت دارم در هر شرایطی فرهنگ و سیاست و اقتصاد و اخلاق جامعه را رصد کنم! و از آنجایی که گفته اند شنیدن کِی بوَد مانند دیدن؟ * امروز خودم شخصاً به عنوان موتورسوار از این زاویه به جامعه نگاه می کردم تا ببینم در حین رانندگی، چه کسانی با چه خودروهایی، بیشتر از بقیه، هوای موتورسوارهای بیچاره را دارند و چه افرادی با چه خودروهایی حتی بیشتر از خود موتورسوارها حق طرف مقابل را نادیده می گیرند؟

در این پژوهش میدانی - دیداری که حداقل با 30 مورد مثبت و حداقل با 20 مورد منفی مواجه شدم، به نتیجۀ جالبی رسیدم و حالا تصمیم گرفتم یافته هایم را برای شما به اشتراک بگذارم تا اگر روزی در این باره چیزی شنیدید، دچار تعجب نشوید.

نتیجه: کمترین مراعات ها به ترتیب مربوط به آقا جوان های پرایدسوار و خانم های پراید سوار است!

اما بیشترین رعایت ها به ترتیب مربوط به راننده های خانم با خودروهای سواری غیر ایرانی و آقایون راننده با خودروهای سواری غیر ایرانی است!!

و من مانده ام که ریشۀ این قانون پذیری و آن قانون گریزی در کجاست؟ در سن و سال راننده است؟ در جنسیت راننده است؟ در شخصیت راننده است؟ در کیفیت و کمیّت وسیلۀ نقلیه است؟ و یا... ؟؟؟؟؟


* به یاد بیتی از آهنگ لاله های عاشق با صدای محمد اصفهانی افتادم که می گوید: برید از اونا بپرسید ـــ که شنیده ها رو دیدن (دیدند)

۳ نظر ۲۷ دی ۰۰ ، ۲۳:۵۹
مرآت

چندتایی دوست خارج از محدودۀ 21 تا 26 ساله دارم که با مشی فکری، اعتقادی و سیاسی من نه فقط موافق نیستند که مخالف هم هستند. گاهی هم کلی با هم حرف می زنیم، بحث و جدل می کنیم، بحث ها گاهی داغ و تند و تیز و گزنده هم می شود، ولی به مرز توهین و عصبانیت نمی رسد. بعضی وقت ها هم به تناسب حال و مقال، پای شوخی و هجو و متلک های بی رودرواسی به میان می آید که باز هم همدیگر را تحمل می کنیم.

این آقا پسرهای مجرد از نظر وضع ظاهر و پوشش، نرمال نیستند، تقید دینی و مذهبی هم ندارند. منفی بافی و باورکردن شایعات برای آنها حکم نقل و نبات را دارد، یللی تللی هم از تفریحات همیشگی اوناست. از ویژگی این آقا پسرها این است که معمولاً دونفره، سه نفره با هم هستند و کم اتفاق می افتد که به تنهایی دیده شوند. برای همین اسم اون ها رو گذاشتم دوقلو ها و سه قلوها :)

نکته جالب اینجاست که نه اونها تا حالا تعرضی نسبت به من داشته اند و نه من نگاه غیر صادقانه و غیر منصفانه به اونها داشتم. در حالی که هیچ اشتراک منافع و تضاد منافع هم بین ما وجود ندارد.

و جالب تر این است که اخیراً فهمیده ام چندنفری از آنها روز مراسم تشییع جنازه شهید سردار سلیمانی با لباس مشکی در بین جمعیت سینه می زدند!!

و اما، همین دیروز یکی از همکاران عزیز و خیراندیش، با کلی دلیل و منطق و برهان به من گوشزد می کرد که قید این افراد را بزنم و برای همیشه دورشان را خط بکشم و می گفت که بودن در جمع این ها به شأن اجتماعی من آسیب می زند!! جوابش دادم: عملکرد نازیبای امثال من و شما و خلاف کاری های بعضی از مسئولان در لباس دین، آن ها به کجراهه کشانده است. مطمئن باش وقتش برسد، این ها در دفاع از ناموس و هویت دینی این مرز و بوم از من و تو جلوتر خواهند بود. گفت چطور مطمئن هستی؟ گفتمش: کسی که مهر سردار دل ها در دل او خانه کرده باشد و کسی که اهل فسق و فساد و خیانت نباشد، حتماً بر سکوی شایستگی و نیکنامی و غیرت خواهد ایستاد.

۱۱ نظر ۲۲ دی ۰۰ ، ۲۳:۲۶
مرآت

اگر غبار خشک سالی، بر کشت زار شوریده حالی من فرو ریزد؛ خاطرم آسوده است. می دانم که نان خشکِ شکیبایی، سفرۀ نیاز و سبک بالی مرا آزموده است!

 

پ.ن: تفنن ادبی

۳ نظر ۲۱ دی ۰۰ ، ۲۳:۴۸
مرآت

اول چند گزاره از شخصیت های برجستۀ تاریخ تشیّع، بعد هم نتیجه را بخوانید:

  1. حبیب بن مظاهر یکی از یاران پرو پاقرص اباعبدالله الحسین علیه السلام و از چهره های معروف قیام عاشوراست. حبیب بن مظاهر به گواهی تاریخ، روزی که در نبرد کربلا رجز می خواند و می جنگید، حداقل 75 سال سن داشت!
  2. عمار یاسر، چهرۀ وثیق و یار همیشگی علی علیه السلام در جنگ صفین با سن 92 یا 93 سالگی فرماندهی بخشی از لشگر مولایش را بر عهده داشت که بعد از رشادت های مثال زدنی به شهادت رسید.. بله، در سن 92 یا 93 سالگی فرمانده بود.
  3. جابر بن عبدالله انصاری، راوی و محدث قابل وثوق جهان تشیّع، از یاران علی علیه السلام  بود که تا زمان امام باقر علیه السلام در قید حیات می زیست. اما با وجود نابینا بودن، تا سن 90 سالگی همچنان فعالیت داشت و در جامعۀ خفقان زدۀ آن روز،  برای شیعیان زمان خود، الگو و منشأء اثر بود.
  4. مسلم بن عوسجه که از اصحاب پیامبر بود و در جنگ های صفین و نهروان و جمل در رکاب علی علیه السلام حضور بی نظیر داشت، با 81 سال سن در صحنۀ عاشورا بسیار خوش درخشید و سرانجام در رکاب مولایش اباعبدالله الحسین علیه السلام به شهادت رسید.
  5. شهید گرانمایه دفاع مقدس، حاج قربان نوروزی از روستای عشرت آباد نیشابور، در سن 105 سالگی از نیروهای واحد تخریب بود. (واحد تخریب، از کارهای سخت و خطرناک جبهه های جنگ بود)
  6. شهید بین المللی ما، سردار دل ها، که پیشتاز تر و شجاع تر از همه دل به دریای خطر می زد و دشمن مقابلش از مخوف ترین، خون آشام ترین و سنگدل ترین چهره های تاریخ بودند؛ در سن 63 سالگی ترس و خستگی را به سخره گرفته بود و رجزهایش آن چنان لرزه بر اندام آمریکا و اسرائیل و داعش انداخته بود که نمونه اش را در تاریخ  بعد از عاشورا کسی ثبت نکرده است.
  7. بسیاری از علما و محققین برجستۀ تاریخ تشیع تا آخرین روز حیات با سن کهولت، خود را خانه نشین نکردند و کار و تلاش علمی را انجام وظیفه می دانستند. به عنوان مثال: علامه حلی، شیخ مفید، علامۀ مجلسی هرکدام به ترتیب تا سن 78 ، 75 و 73 سالگی منشأء اثر بودند و به تعلیم و تعلم اشتغال داشتند.
  8. اما در عصر حاضر، حضرت امام خمینی رحمت الله علیه تا دو هفتۀ قبل از ارتحالش، در سن 87 سالگی، رتق وفتق امور انقلاب را بر عهده داشت و کشور جنگ زدۀ ایران را (با دنیایی از توطئه ها و دسیسه ها) به شایستگی و هوشمندانه مدیریت می کرد و حتی یک لحظه هم خم به ابرو نیاورد.
  9. آیت الله بهجت وآیت الله مصباح یزدی که در 93 و  86 سالگی زندگی را بدورد گفتند، تا دوسه هفته قبل از ارتحالشان، برنامه های علمی، سیاسی و قرارهای مشورتی و معرفتی شان همچنان برقرار بود. به گونه ای که آثار بیماری را غیر از نزدیکان کسی در چهرۀ آن ها نمی دید.
  10. مقام معظم رهبری که عمرش به بلندای آفتاب دراز باد، به عنوان بارزترین نمونه در عصر حاضر است که در سن 82 سالگی همچنان درخشنده است و به جبهۀ انقلاب و مردان مقاومت حرارت و نور می بخشد.

مثال در این زمینه بسیار است. اما من فقط نمونه هایی از اسامی مشاهیر را نوشتم.

و اما این ها را نوشتم تا بگویم که: ما در آموزه های دینی و فرهنگی خود، مقبولیتی به نام بازنشستگی سراغ نداریم و انسان تا زمانی که توان دارد و نفس می کشد، باید اثر وجودی داشته باشد، باید کار کند و در تعیین سرنوشت مادی و معنوی خود و جامعه تأثیر گذار باشد..

بازنشستگی قانونی، برای هیچ کس نمی تواند پایان فعالیت و آغاز خانه نشینی باشد. بازنشستگی دریچه ای است به دنیای جدید، با هدفی تازه و با شرایطی متفاوت که اگر افراد هدف، قدرش را بدانند؛ حتی نیکوتر و با تجربه ای بیشتر از گذشته می توانند برای خود، خانواده و اطرافیانشان مفید و ثمربخش باشند...

آهای 60 ساله های عزیز، فرض کنید هنوز 33 سال برای شما فرصت باقیست که ورزش کنید، تجربه بیاموزید، دانش بیندوزید، مطالعه کنید، جهان را ببینید، روح را صیقل بدهید، خود را بسازید، انرژی ببخشید، دست نیازمندان را بگیرید، حقی را بستانید و خلاصه فرصت دارید تا آماده شوید برای روزی که اگر ندای مصلح بزرگ آخرالزمان را شنیدید، بی درنگ بشتابید و خود را در رکابش جای دهید. ان شاءالله.

۱۳ نظر ۱۹ دی ۰۰ ، ۲۲:۱۵
مرآت

امام صادق علیه السلام فرمود: نزد امام سجاد سخن از تقیه به میان آمد و آن حضرت فرمودند: به خدا سوگند، اگر ابوذر از آنچه در دل سلمان بود خبر می داشت، او را می‌کشت (یا او را تکفیر می‌کرد) با آن ‌که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میان آن دو، عقد برادری برقرار کرده بود!

      راستش تا همین یک سال پیش بود کـه هضم این حـدیث برای من دشوار بود و به این فکر می کردم که چطور چنین چیزی ممکن است؟ تا این که اسفند ماه سال قبل با یک گروه پژوهشگر در جلسه ای بودیم که به اقتضای موضوع، یک سری مستندات صوتی، تصویری و روزنامه ای مربوط به تاریخ انقلاب و غائلۀ منافقین را بازبینی می کردیم، اسنادی که من به یاد ندارم جایی پخش شده باشد!

 در لابلای بررسی ها، چند صحنه از ماجراهای بنی صدر، نفوذی های منافقین و شهادت شهید رجایی و باهنر، بدجوری آزاردهنده، دلسرد کننده و مشمئز کننده بود. جوری که یکی از افراد ما حالش دگرگون شد. به حدی که لازم شد به اورژانس منتقل شود.

یکی دیگر از افراد ما، حال جسمی اش خراب نشد، اما بدجوری دچار یأس و سرخوردگی شده بود. خودش هم گفت که نمی تواند ادامۀ ماجرا را ببیند. ما هم برای اینکه اوضاع از آنچه هست وخیم تر نشود کار را نیمه کاره رها کردیم و به قول ملای رومی شرح این هجران و آن خون جگر، آن زمان گذاشتیم تا وقت دگر!!

و من همان جا بود که چرایی این حدیت برایم روشن شد. با خودم گفتم انگار درست است که فرموده اند: دروغ نباید گفت. اما هر راست را هم نشاید گفت و یا حداقل نزد هرکس نباید گفت. گویی هرکس ظرفیت شنیدن و دانستن هر حقیقتی را ندارد، البته بعضی ها دل دریایی دارند، اسرار را خوب نگه می دارند و خوب بلدند فراز و نشیب ها، شکست ها و خیانت نفوذی ها را در مسیر مبارزه تحمل کنند. اما بعضی ها نه تنها ناکامی ها را بر نمی تابند، بلکه با کمترین اخبار ناخوشایند، خیلی زود منفعل می شوند، ترک مسیر می کنند و اصل و اساس و ارزش کار خود و یک ملت را زیر سئوال می برند...

بنازم به سردار سلیمانی عزیز که از درون هر تهدیدی برای انقلاب و جبهۀ مقاومت یک فرصت طلایی می ساخت و از دل هر فرصتی یک پیروزی به دست می آورد و بنازم رهبری معظم انقلاب را که فولاد وجودش هرچه می گدازد، رنگ نمی بازد...

 

             پ.ن:

  1. روایت به نقل از ملا محسن فیض کاشانی، الوافی، ج 1، ص 11، چاپ اول، 1406ق.
  2. خودم معتقدم که جایگاه این حدیث بسی والاتر از این حرف هاست. اما از باب این که در مثل مناقشه نیست، به آن تمسک جستم.
۳ نظر ۱۹ دی ۰۰ ، ۰۰:۲۶
مرآت

در روزهای که گذشت، مردم ایران اجرای سه برنامه بزرگ را در کارنامۀ افتخار خود ثبت کردند:

  1. ایام عزای فاطمۀ زهرا سلام الله علیها را به سوگ نشستند،
  2. یاد و نام قهرمان ملت و امت را گرامی داشتند،
  3. به تشییع جنازه شهدای تازه تفحص شده و به تجلیل از شهدای گمنام قدم برداشتند.

و چه خوب این سه آئین با هم رقم خوردند و بار دیگر مسیر زندگی و هدایت ما را روشنایی بخشیدند و...

این روزها و این مناسبت ها آمدند و رفتند. اما از رهگذر این فضای آکنده از نور و هور و عطر شهیده و شهید و شهادت، بخش عظیمی از ملت مؤمن و دوست داشتنی ما حسابی عشق ورزیدند، رخت و لباس و تسبیح و دستمال و چفیه و جانمازشان را تبرک کردند، دست توسل زدند، تولی و تبری جستند، به تجدید خاطره نشستد و به حال امروز خود اشک ریختند، دوباره انرژی گرفتند، به مظلومیت شهدا گریستند، شعار دادند، ضجه زدند و علیه استکبار فریاد کشیدند. با شهدای روزهای خون و خطر عهد و میثاقی دوباره بستند، دلگویه ها گفتند، دلواژه ها نگاشتند و دلدادگی ها را از خود به یادگار گذاشتند و...

این روزها و این مناسبت ها و بزرگداشت ها آمدند و رفتند. اما ما ماندیم و روزگاری که باید در آن نفس بکشیم. زندگی کنیم، به بلوغ برسیم، قد بکشیم تا به وقت پدیده های خوش و ناخوش، امتحان پس بدهیم و ببینیم که در طوفان حوادث و ابتلائاتی که همچنان می آیند و می روند و جزو لاینفک «زنده» گی انسان هاهستند؛ ما چه کاره ایم، کجای قصه ایم، و در کدام ضلع حادثه می ایستیم، به کدام سو می نگریم، آیا فقط نظاره گریم، آیا دنبال بهانه می گردیم، آیا شبیه منور الفکرهای آسوده طلب، با ادبیات ذائقه پسند ان قلت های نرم و لطیف بهم می بافیم و یا در مسیر حق بینی و حق جویی و کمال، قدم می گذاریم؟

آری حوادث جامعۀ بشری و مناسبت های تاریخی، گاهی بی آن که تکراری شوند، برای ما تکرار می شوند و هرروز نو به نو می آیند و می روند تا ما را بیازمایند و هوش و حواس مان را محک بزنند. تا آزموده شویم و ببینیم آیا ما هم می توانیم برای خود و دیگران خاطرات خوب بسازیم؟ یا فقط خاطره خوان خوبی های این و آن باقی می مانیم و خاطره نگار خون های دیگران می شویم! واقعاً ما کدامیم؟

این روزها، خیلی ها خوب نقش زدند، بزرگداشت ها را خوب پاس داشتند، از وقت خود، از زندگی خود، از مال خود، از قدم و قلم و ذوق و قریحه و سلیقۀ خود، در فضای رسانه های دیداری، شنیداری و نوشتاری از نوع حقیقی و مجازی اش انصافاً مایه گذاشتند،

این روزها، کسانی پا به عرصۀ بزرگداشت شهیدان گذاشتند که نه حوادث دوران دفاع مقدس را دیده بودند و نه با شهدای عزیزی که فقط مشتی استخوان و پلاک از آن ها برجای مانده بود، قرابت خونی و خانوادگی داشتند؛ اما جوری در تشیع جنازه شهدا و در گرامیداشت یاد قهرمان ملی و دینی خود اشک ریختند و گریستند و آن قدر خوش درخشیدند و نقش حضور زدند که گویی به اندازۀ یک تاریخ، با آنها پیوند روحی و عاطفی دارند و انگار برادر و پدر و دوستِ عزیزتر از جان خود را بدرقه می کنند.

اما در این میان عده ای شُهره و صاحب نام و معدودی قلم به دست هم بودند که مثل همیشه از کنار زیبایی های این روزها با سکوت و غفلت و بی خبری گذشتند. عده ای هم منصف مآبانه، خودی نشان دادند و به گونه ای قلم زدند که اگرچه شهید و شهادت و ایثار را کتمان نکردند. اما زیرکانه از کیسه به خلیفه بخشیدند و بر قداست روح و راه شهیدان عزیز خاکواژۀ تردید پاشیدند! بعضی نو نویسان نواندیش هم رندانه با اما و اگرهای بنی اسرائیلی، معبر بهانه تراشی را گشودند و با ژست روشنفکرانه، آرمان الهی شهیدان را به مسلخ بردند.

عده ای دیگر نیز، با ایما و اشاره و کنایه، به مردم خندیدند، آن ها را بیکارمانده و فرصت طلب پنداشتند و حرف ها، مصاحبه ها، گزارش ها، اظهار نطرها و تجمعات مردمی را تصنعی و کانالیزه شده معرفی کردند.

مناسبت های هفتۀ پیش آمدند و رفتند و به ما گفتند که دنیای دیروز، امروز و فردای انسان ها همیشه لبریز از فرصت ها و رخصت هاست. آن ها به ما یاد آوری فرمودند که: هرنوع خوشی و ناخوشی می تواند برای ما پله ای باشد به سمت جاودانگی و کمال و می تواند بهانه ای باشد برای هبوط و سقوط به درۀ فراموشی و اضمحلال. تا ما کدام را بخواهیم و کدام را برگزینیم.

شعله های مهر و محبت بانوی دوعالم، حضرت فاطمۀ زهرا سلام الله علیها در دل های ما پرفروغ، یاد شهدای گمنام و سرداران شهید سپاه و ارتش گرامی، راهشان مستدام و نورانیت وجودشان روشنگر راه ما باشد. ان شاءالله...

۶ نظر ۱۷ دی ۰۰ ، ۱۵:۰۶
مرآت

 

اَلسَّلامُ‏ عَلَیک اَیتُهَا الصِّدّیقَةُ الشَّهیدَةُ

 

مقام فاطمه اطهر سلام الله علیها حتی با هزاران هزار قصیده و غزل هم قابل توصیف نیست.

ترسیم شَمایی از نمای نام فاطمه نیز با قلم جادویی هیچ هنروری بر بوم تصوّر و خیال آدمیان در نگنجد.

شمیم عطـر فــاطمـۀ زهــرا را فـقط در رنگین کـمانی از هـاله هـای فشردۀ نـورٌُ علی نور می شود حس کرد.

 

به راستی اگر فاطمه، ام ابیهاست! و اگر فاطمه محور ظهور اسماء خمسۀ آل عباست! پس، مقام حضرتش را تنها خدای فاطمه می داند، پدر فاطمه می داند و همسر و دو فرزند فاطمه می دانند! «هُم فاطمةُ وَ ابوها و بَعلُها وَ بَنوها»

 

 

شهادت جانسوز حضرت فاطمۀ زهرا و عصمت الله الکبری سلام الله علیها را خدمت دوستان و همراهان عزیز فاطمی تعزیت می گویم. التماس دعا

 

 

 

۸ نظر ۱۵ دی ۰۰ ، ۰۱:۱۵
مرآت

 

در تلازم هم زیستی با دین ستیزان بی ریشه و دین باوران بی اندیشه، گـاهی آن قــدر عـطش دانستن و وارستن بر من مستولی می شود که چاره ای جز چشیدن شورآب های شورستان کوچه و بازار ندارم.

 

 

 

پ.ن: یارب از ابر هدایت برسان بارانی...

۷ نظر ۱۳ دی ۰۰ ، ۲۱:۴۷
مرآت

 

وقتی خبر ارتحال آیت الله مصباح یزدی را شنیدم، بی اختیار گریستم... یادش بخیر،

آن شبِ گرم تابستان که افتخار میزبانی اش را داشتم تا اذان صبح نخفتم. آن شب در خلوتی صمیمانه، فقط شمّه ای از آشوب 78 و حوادث تلخش را برای ایشان گفتم، اما آن بزرگوار درسهایی از صلاح و فلاح را به من آموخت که حلاوت آموزه هایش هنوز در کام جانم باقیست...

امروز خلأء نبودن علامه آیت الله مصباح یزدی مرزبان عقیده و ایمان، بین اهل معرفت کاملاً احساس می شود.

 

با جرأت می توانم بگویم فقط معدودی از بزرگان و آنها که افتخار شاگردی اش را داشتند، می توانند بفهمند که چه گنجینۀ عظیمی را از دست داده اند. خداوند برّ درجاتش بیفزاید.

 

 

پ.ن: وعدۀ ما فردا، مصلای بزرگ تهران در مراسم نکوداشت سردار دل های ملت و امت، مرزبان اقتدار و عزت جمهوری اسلامی ایران و جبهۀ مقاومت، شهید سلیمانی عزیز،

 

۶ نظر ۱۲ دی ۰۰ ، ۱۸:۴۰
مرآت

 

این نقد، فقط محتوای اشعار مداحان را در بر می گیرد و شامل شخصیت، اخلاص، مقبولیت و محبوبیت مداحان عزیز و بزرگوار نخواهد بود.

  1. شعر، از نیازهای اولیه مداحی است. شعرهایی که هم از نظر محتوا و هم از نظر وزن و قافیه و صنایع ادبی، برازندۀ شأن و مقام آسمانی ائمۀ اطهار علیهم السلام باشد. اما متأسفانه از معایب و آفت های مداحان امروزی، بعضی سروده ها و اشعار من درآوردی است، سروده هایی که محتوای خوبی ندارند، از وزن و قافیه بی بهره اند، از مضامین ارزنده و آموزنده تهی و واژه هایش بسیار کم مایه و بی ارزش است،
  2. عیب دیگر این است که سرایندۀ بعضی از شعرها، خود مداحان هستند که معمولاً با قواعد و اصول ساختاری شعر آشنایی ندارند. در نتیجه، مضمون اشعار آنها (اگر بشود به آن شعر گفت) گاهی آن قدر بی وزن و کم مقدار و بی محتوا و نچسب است که باید زور زورکی و با کمک کوبه و دهل و دستگاه های موسیقی و سیستم های صوتی پرصدا و با تحمیل آواهای گوش خراش برایش آهنگ بتراشند.
  3. در کنار شعرهای من درآوردی، بعضی اشعار آئینی هستند که از نظر وزن و قافیه تا حدودی قابل قبولند، اما به لحاظ مضمون و محتوا گاهی بسیار نارسا، گاهی وارونه، گاهی نقض غرض و گاهی هم به جای آن که نگاه سراینده به مدح امام باشد، نگاه خودبینانه شاعر در آن نهفته است و بوی انانیت و نفسانیت از آن استشمام می شود. جالب این جاست که مداحان عزیز، معمولاً موقع خواندن این قبیل اشعار، روی عبارت ها و مصرع های نا مطلوب آن بیشتر تأکید می کنند و آن چه بیشتر از همه در ذهن شنوندگان نقش می بندد؛ همان قسمت های پر ایراد شعر است.

برای دستۀ اول و دوم، نمونه و مصداق فراوان است. این دسته از سروده های من درآوردی معمولاً برای دم گرفتن و سینه زنی در سوگواری ها و هنگام دست زدن در مولودی ها استفاده می شود که بعید میدانم کسی نسبت به آن تردید داشته باشد. اما برای دستۀ سوم به چند نمونه اشاره می کنم:

مثال: مرحوم زنده یاد آغاسی در مثنوی های آئینی خود خطاب به امام زمان علیه السلام این چنین می گوید:

  • باهمه ی لحن خوش آوائی ام  * در به در کوچه ی تنهائی ام  ==> یعنی از خود و از خوش آوایی خود می گوید و توقع ندارد که به خاطر خوش آوا بودنش، تنها باشد.
  • ای دو سه تا کوچه ز ما دور تر *  نغمه ی تو از همه پر شور تر ==> نمی گوید ما از امام دوریم و نمی گوید که باید ما خود را به امام نزدیک کنیم. میگوید امام از ما دور است اون هم در حد دوسه تا کوچه!
  • کاش که این فاصله را کم کنی * محنت این قافله را کم کنی ==> می خواهد که امام فاصله اش را با او نزدیک کند، ضمن این که شاعر توقع دارد هیچ رنج و محنتی نداشته باشد. یعنی می گوید امام خودش را به ما نزدیک کند تا ما دچار رنج و زحمت نباشیم.
  • کاش که همسایه ی ما می شدی * مایه ی آسایه ی ما می شدی ==> این جا هم میگوید کاش «تو» همسایه ما می شدی تا ما در آسایش باشیم. گویا نمی خواهد برای همسایه شدن با امام، خودش را به زحمت بیندازد و گویا از امام هم، فقط و فقط آسایش را می خواهد. یعنی امام را برای آسایش خود صدا می زند.
  • دوش مرا حال خوشی دست داد * سینه ی من را عطشی دست داد. ==> وصف حال خوشش را می گوید که با ابیات قبل رابطۀ معنایی ندارد.
  • نام تو بردم ، لبم آتش گرفت * شعله به دامان سیاوش گرفت ==> تقریباً بی ربط است.
  • نام تو آرامش جان من است * نامه ی تو خط امان من است ==> این بیت را تسامحاً می شود پذیرفت
  • ای نفست یار و مددکار ما  * کی و کجا وعده ی دیدار ما ==> به امام زمان نقش مددکار داده و از امام سئوال می کند که ساعت و محل ملاقات کجا باشد.

از زنده یاد آغاسی بگذریم و به بعضی نمونه های دیگر اشاره کنم.

  • قربون کبوترای حرمت امام رضا - قربون گنبد طلات امام رضا! ===> این هم از عبارت هایی است که خیلی ها زمزمه و تکرارش می کنند. در حالی که اولاً این نوع حرف ها نشان می دهد که انسان بیش از آن که متوجه امام باشد، سرگرم کبوترهاست. ثانیاً  کبوترهای حرم، ارزش و قابلیت آن را ندارند که انسان خود را قربانی آنها کند. ضمن آن که گنبد طلا هم به خودی خود اصالت ندارد و هیچ شأنیتی برای امام نمی سازد.
  • گرد حرم دویده ام، صفا و مروه دیده ام ، هیچ کجا برای من کرب و بلا نمی شود. ===> معنی و مفهوم این عبارت، نوعی منیّت است. غلظت «من» در این عبارت خیلی زیاد است. در حالی که عاشق امام باید در برابر امام، خود را نبیند و باید بگوید هرچه و هرجا که امام بخواهد و هرچه امام بپسندد.
  • من ایرانم و تو عراقی، چه فراقی چه فراقی، بگیر از دلم یه سراغی ،  چه فراقی چه فراقی!! ===> لابد شاعر توقع دارد که امام در ایران باشد و حالا که امام در عراق است باید بیاید و سراغ او را بگیرد و یا او را نزد خود به عراق ببرد!
  • دوری و دوستی سرم نمیشه و هیچ کجا واسم حرم نمیشه. ===> امام را با یک ضرب المثل نامقبول مخاطب قرار داده، به شیوۀ رفاقت های لوطی منشانه و گویش دگماتیسمی با امام حرف می زند و طوری وانمود می کند که انگار از همه جا گریزان است و وقتش را فقط  می خواهد در حرم بگذراند.
  • از تو دورم باورم نمیشه و دارم میمیرم! ===> اولاً چرا باورت نمیشه که از امام دور هستی؟ دوم این که من باشم به شاعر میگم خب به درک که داری می میری، بایدم بمیری، مگه توقع داری زنده باشی که حتماً سفر اربعین بروی و چای عراقی بخوری؟
  • کربلا  واسم ضروریه حسین،  اربعین اوضاع چجوریه حسین؟ ===> بخش اولش قابل قبوله. اما بخش دوم این عبارت حاوی نوعی سئوال بی مزه و غیر مؤدبانه در برابر امام است.
    کار من امسال صبوریه!  دارم میمیرم ===> این نوع حرف زدن با آدم های عادی شاید قابل قبول باشد ولی در شأن امام معصوم نیست.
  • آرزومه راهی مشایه شم  کربلایی شم باهات همسایه شم! پرچم سرخت باشه! آسایشم!  ===> این جا چیزی که برای شاعر یا مداح مهم است، این است که همسایۀ امام حسین باشد تا در آسایش باشد. یعنی شاعر، بازهم امام را برای آسایش خود می خواهد.
  • این روزا عطر اقاقی رو می خوام،  تلخی چای عراقی رو میخوام! ===> باز هم منیّت و «من» با غلظت بالا مطرح می شود. در عین حال با این عبارت، سطح اربعین را در حد خوردن چای عراقی پایین می آورد. یعنی شکم، یعنی هوس، یعنی قهوه خونه!

و حالا دوسه نمونۀ مشهورتر:

  • خدایا به روی درخشان مهدی، به زلف سیاه و پریشان مهدی! ===> نمی دانم این شاعر امام را کجا دیده و از کجا می داند که مثلاً زلف امام، هم سیاه است و هم پریشان است؟
  • به حج جمیلش به جاه جلیلش ، به صوت حجازی قرآن مهدی!  ===> در بارۀ جاه و مقام امام بحثی نیست، اما آیا شاعر حج امام را دیده است؟ صوت قرآن امام را شنیده است. اصلاً شاعر می داند صوت حجازی قرآن یعنی چه و چه ویژگی هایی دارد؟ و اصلاً صوت حجاز اصالت دارد؟ و اگر امام با صوت دیگری قران را تلاوت کند، قابل قبول نیست؟
  • به صبح عِراق و شبانگاه شامَش به آهنگ سَمت خراسان مهدی! ===> واقعاً نمی دانم بین صبح عراق و شبِ شام و آهنگ سمت خراسان چه رابطه ای وجود دارد و این عبارت چه پیامی می تواند داشته باشد؟

نمونه های ضعیف و خفیف در اشعار مداحان فراوان است که اگر بخواهم به آنها اشاره کنم، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. اما:

علاج تشنه کامی جرعه آبی ست

برای امشب این مقدار کافی ست

 

۱۰ نظر ۱۰ دی ۰۰ ، ۲۱:۵۸
مرآت

 

دیروز عصر، برای زیارت قبور مطهر شهدا به امامزادگان پنج تن لویزان رفته بودم، جایی که رفت و برگشتش پیاده از خانه ما حدود 70 دقیقه زمان نیاز دارد. بعداز فاتحه خوانی برای شهدا و زیارت مقبرۀ امامزادگان، بر مزار مرحوم ابوالشهید حاج علی اربابی– از بانیان تلاوت قرآن در ایران – رفتم. برای او و فرزند شهیدش نیز فاتحه ای خواندم. چشمم افتاد به جمله ای از پیام مقام معظم رهبری که بر سنگ مزار حاج علی آقا اربابی حک شده بود، با خواندنش نَقبی زدم به سال های 50 تا 57 که البته تصور و یادآوری اش کمی برایم زجرآور بود.

بعد از زیارت شهدا و اهل قبور، برای نماز مغرب و عشاء به مسجد جامع لویزان رفتم. مسجدی که زمانی پایگاه مرحوم اربابی محسوب می شد.

در سال های دهه پنجاه که سایۀ خفقان و شکنجۀ پهلوی ملعون بر سر گروه های مذهبی سنگینی می کرد، مرحوم اربابی، با بذل مال و جان خویش، آموزش قرآن به شیوۀ تلاوت های بین المللی را در خانه اش و در همین مسجد پایه گذاری کرد.

از این رو، بعد از انقلاب و بعد از تأسیس رادیو قرآن، هر غروب پنجشنبه، به یاد مرحوم اربابی، تلاوت عصرگاهی قرآن، همراه با اذان مغرب توسط قاریان مشهور کشور، از این مسجد به صورت زنده و مستقیم روی آنتن می رود.

بر مزار مرحوم اربابی به این فکر می کردم که سال های قبل از انقلاب، از تلاوت قرآن در رادیو و تلویزیون ایران که اصولاً هیچ خبری نبود، مردم ما هم در آن زمان و در کل جهان فقط یک عبدالباسط  می شناختند و یک منشاوی که علاقمندان قرآنی ما در سنین مختلف فقط حسرت تلاوت آن ها را می خوردند. در چنین شرایطی حاج علی آقای اربابی برای واکاوی روش های تدریس و شیوه های نوین تلاوت، با هـزینۀ شخصی خود به عـربستان و مصــر و عراق می رود، با قاریان مشهور به گفتگو می نشیند، در محافل قرآنی شان حاضر می شود و از کلاس های آموزشی آن ها صدا و تصویر ضبط می کند و با خود به تهران می آورد و آنگاه خانه شخصی و مسجد جامع لویزان را به عنوان مرکزی برای آموزش تلاوت قرآن قرار می دهد و این مسیر را تا پیروزی انقلاب و تا سال های آخر عمر ادامه می دهد.

حالا قریب شش سال می گذرد که او در کنار فرزند شهیدش آرمیده است، اما تعداد بی شماری حافظ و قاری ممتاز بین الملی در سرتاسر ایران اسلامی داریم که یاد و نام حاج علی اربابی را زنده نگه خواهند داشت. همچنان که همسر محترمه اش نیز، وقت و خانه و زندگی اش را به مأمنی برای دستگیری از نیازمندان و مستمندان اختصاص داده است.

 

پ.ن: حماسه مردمی 9 دی، تیر خلاصی بود بر هشت ماه فتنه و آشوب و دسیسه و نیرنگ و جنایت و وحشی گری که مستقیماً توسط آمریکا، رژیم صهیونیستی و تمام کشورهای اروپایی به دست عوامل داخلی شان، هدایت می شد.

 

 

۵ نظر ۱۰ دی ۰۰ ، ۰۰:۲۰
مرآت

 

 

  1. خدایا، محراب طاعت تو، غایت رضایت من است. دوست دارم عنان هدایت من به دست عنایت تو باشد
  2. خدایا، اگرچه در چراگاه عمر، گهگاهی با گلّۀ بهائم دمسازم! اما، در ارتکاب جرائم با مرام آن ها نمی سازم...
  3. خدایا، سبزه زار عمرم را چراگاه شیطان قرار مده...
  4. فَإِذَا کانَ عُمُرِی مَرْتَعاً لِلشَّیطَانِ فَاقْبِضْنِی إِلَیک قَبْلَ أَنْ یسْبِقَ مَقْتُک إِلَیّ أَوْ یسْتَحْکمَ غَضَبُک عَلَیّ

 

 

پ.ن: برداشتی از دعای مکارم الاخلاق، یادگار حضرت سیدالساجدین، زین العابدین امام علی بن الحسین علیه السلام.

 

 

۶ نظر ۰۹ دی ۰۰ ، ۰۰:۱۸
مرآت

 

غیر از نوجوان نازنین، شهید فهمیده عزیز که 13 ساله بود، کم سن ترین شهید دفاع مقدس، نوجوان 12 ساله ای است به نام محمدحسین ذوالفقاری! او از اهالی روستای کوچکی در شهر میبد یزد بود که در منطقۀ عملیاتی شوش، خاطرۀ شهامت و ایثارش را به ابدیت سپرد!!

و اما سالخورده ترین شهید دوران دفاع مقدس، مردی از روستای عشرت آباد نیشابور است به نام حاج قربان نوروزی! این شهید عزیز، از نیروهای واحد تخریب بود که در سن 105 سالگی رتبۀ شهادت یافته است؟

 

 

پ.ن: 

  1. در یگان های رزم سپاه، یکی از کارهای تخصصی و خطرناک جنگ برعهدۀ واحد تخریب بود.
  2. دنبال شواهد مثال می گشتم برای یادداشتی در مورد بازنشستگی، مورد دوم نظرم را جلب کرد. حیفم آمد که این جا به اشتراک نگذارم. البته در پست بازنشستگی هم ازش استفاده خواهم کرد.

 

۵ نظر ۰۶ دی ۰۰ ، ۲۱:۵۸
مرآت

 

برای شهید حاج قاسم سلیمانی عزیز هیچ حرَجی نبود که مثل بعضی از همقطارانش با 40 سال خدمت، به درجۀ بازنشستگی مفتخر شود و سال های باقیماندۀ را به راحت و فراغت و سیاحت بگذراند. اما او، از غنودن در سکوت و سکون دنیا بیزار بود و در جهاد عزت آفرین خود، مرگ سرخ را برگزید.

شهید سلیمانی هم، می توانست مثل بعضی ها راه عافیت طلبی را بپوید و مثل بعضی فرماندهان اسبق، رزم جامه را ببوسد و با خاکریزهای جبــهه و جنگ خــداحافظی کند! و می توانست به بهانۀ جهاد فرهنگی سر از دنیای سیاست برآوَرَد و مواضع انقلابی اش را در بازار رقابت و رفاقت سیاسی جا بگذارد! اما حسّ غیرت و شهامت او بر حسّ عافیت طلبی اش فائق آمد و جاودانگی را برگزید،

شهید بزرگوار حاج قاسم سلیمانی، بزم زندگی اش را در رزم می دید، عشق  را در سربازی می دانست و لیاقت را در جانفشانی جستجو می کرد.

 

 پ.ن: تقدیم به روح بلند، به غیرت دینی، به ولایتمداری و به شجاعت بی نظیر سردار سلیمانی و رفیق ابدی اش ابو مهدی المهندس و سایر همرزمان او در جبهۀ مقاومت...  یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.

۴ نظر ۰۵ دی ۰۰ ، ۱۲:۲۵
مرآت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۳ دی ۰۰ ، ۱۰:۰۴
مرآت

 

رابطۀ معکوسِ طاووس، کابوس و کیکاووس، یک جورایی مثل رابطۀ نامأنوسِ بی‌هوشی، خاموشی و پشمک فروشی است. رابطه‌ای که حُکماً با نخودسیاه قرابت مادرزادی دارد.

 

 

پ.ن: از بازی با کلمات، گاهی الفاظ طاق و جفت می‌زاید و گاهی جز حرف مفت نمی‌زاید! :)

۶ نظر ۰۲ دی ۰۰ ، ۰۰:۲۷
مرآت