https://blog.ir/panel/a-ghannadian/template_edit/current

گذرگـاه فــکر و ذکـــر

خدا را رحمی ای مُنعم که درویش سر کویت + دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

گذرگـاه فــکر و ذکـــر

خدا را رحمی ای مُنعم که درویش سر کویت + دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

گذرگـاه فــکر و ذکـــر

........... بسم الله الرحمن الرحیم ...........

این جــا کلبــۀ کـــلام و رشـحات قـلمی من است. روزنگاشتــه‌های این جــا نوعاً کوتاه و مختصـر است که گـهـــگاهی رنگ دیانت بـه خــــود می‌گــیرد، گــــاهی با بـوی سیاست عجـین می‌شود، گــاهی بـه مسائل تربیتی و رخــدادهای زنــدگی می‌پردازد، گــاهی با حس و حال خـانواده و سبک زندگیِ مؤمنانه می‌درخشـد و در پـاره‌ای اوقـات نیـز با الفـاظ شاعرانه به وادی ادب و هنر اصیل این مـرز و بوم ورود می‌کند...
یادداشت‌ هـای این وبـلاگ گــاهی با طعــم واژه‌هایی از جنس سپیده و سحر می‌آمیزد. گاهی با صبغــۀ فـرهـنگ و اخـلاق نگاشتــه می‌شود و گـــاهـی نیــز با تیـشۀ عـقـــل و اندیشه، ریشه‌های جـهل و خرافه را هــدف می‌گیرد
نویسنده این وبلاگ خود را مدیون شهیدانی می‌داند کـه در روزهای عسرت و گــلولــه و خون مردانه جنگیدند و از حریت و استقلال و آزادی کـشور حـراست کـردند. از ایـن جـهت تـلاش دارد تا از تجـلیــل و نکــوداشت یـاد و حماسۀ آن‌ها نیز غفلت نورزد و هـر از گاهی با قـــلم صـداقت و مـهر، یاد و نام و خــاطرۀ شهامت و اخلاصشان را زینت‌افـزای صفحات این وبـلاگ کـند. باشد تا یادشان جاودانـه و راهشان ماندگار شود.
هــیـچ یــک از سیـاهــه‌ هــای ایـن وبــلاگ، کـپی‌پـیست نیست. امـــا کـپی بـــرداری از مــــطالب ایـن‌جــــا با ذکــــر مـنبــع و آدرس بــلامـانـع است...
پیشنهادها و نـقـدهــای منصفـانۀ دوستان و کاربـران عـزیز را پذیرایم،
از کامنت‌های چالشی و پرسشی عزیزان استقبال می‌کنم. ولی با عرض پوزش از پاسخ بـه کامنت‌هـای ناشناس معذورم. به کامنت‌های بدون آدرس هم در صورتی که آشنا نباشند پاسخ داده نخواهد شد.

بایگانی
آخرین مطالب

۲۵ مطلب در آذر ۱۴۰۰ ثبت شده است

 

به طولانی شب یلدا سوگند که هر لودگی، آلودگی نیست!

اما، هر لودگی هم، مایۀ آسودگی و مانع فرسودگی نیست!!

 

پ.ن: خوب است در کنار شادی های یلدایی، حافظ حرمت ها هم باشیم و برای ظهور امام غایب از نظر نیز دستی به دعا برداریم. 

 

۳ نظر ۳۰ آذر ۰۰ ، ۲۱:۲۷
مرآت

 

شده هیچ وقت با جماعت هنرمندان یا همان بازیگران سینما و تلویزیون حشر و نشر داشته باشید؟ آیا شده یک بار با یک بازیگر یا فیلم ساز یا کارگردان هم نشین یا هم کلام شده باشید؟

با نویسنده و شاعر چطور، آیا براتون اتفاق افتاده که یک بار آن ها را در جمعی محدود یا به صورت انفرادی از نزدیک دیده باشید و در بارۀ موضوعی یا پدیده ای یا در باره شعر و نویسندگی و مسائل اجتماعی با آن ها گپ و گفت داشته باشید؟

من این فرصت را داشتم که هم با بازیگران و فیلم نامه نویسان و کارگردان ها همکلام باشم و هم به مناسبت هایی با شاعر و نویسنده و برخی از ناشران و حتی با اهل موسیقی نشست های کوتاه و بلند داشته باشم.. البته با موسیقی دان ها و خواننده ها هنوز خیلی اخت نشده ام و شاید هم هیچ وقت رفیق صمیمی نشوم!

یکی از نتیجه هایی که بر اثر هم اندیشی و همکلامی با این افراد بدست آورده ام، کشف بخشی از تیپولوژی آنهاست. که برایم خیلی جالب و خیلی عجیبه که هرکدوم از این گروه ها، حس و حال و خلق و خوی خاص خود را دارند. یعنی انگار یک سری از خصلت ها، جزو ویژگی شغل آنهاست و یا شغل آنها برآمده از شخصیت درونی آنهاست. (البته تشخیص این دو واقعاً مشکله)

مثلاً از ویژگی فیلم نامه نویسان و کارگردان ها این است که با تیپولوژی خاص ظاهر می شوند، لباس های آزاد و غیر اطو کشیده می پوشند، رنگ لباس آن ها خسته و وارفته است. معمولاً سر و رویی نا آراسته دارند تا بگونه ای از بقیه مردم متمایز باشند. خیلی مقید هستند که در آداب رفتاری و گفتاری، خود را متفاوت از بقیه نشون بدهند و از همه مهم تر این که خیلی دوست دارند دیده و شنیده شوند! معمولاً در ساخت و پرداخت فیلم های سفارشی، به هیچ وجه آقا بالاسر را تحمل نمی کنند و...

ویژگی بازیگران سینما و تلویزیون هم تا جایی که من آنها را بررسی کردم، این است که میل به پوشش رسمی و کلاسیک ندارند، دوست دارند کم  بپوشند، کمتر بکوشند، نوشیدنی های برند بنوشند، و با هر کسی نجوشند. عادت دارند در گفت و گوهای رسمی حرف های گیشه ای و کلیشه ای بزنند و نظر های شاذ بدهند و برای نظر و عقیدۀ خود دلیل های به ظاهر منطقی یا اختصاصی بتراشند تا حرفشان مثلاً به کرسی قبول بنشیند. به علاوه این که بازیگران وقتی در مقابل دوربین استودیو به عنوان مهـمان قـرار می گیرند، خــود را رفیق شفیق هم دیگر نشان می دهند و برای هم تعارف تکه پاره می کنند، اما در واقع بسیار خودبین و خودخواه اند و سایر همکارانشون را اصلاً بر نمی تابند. نکتۀ دیگر این که طلاق و ازدواج دوم بین آنها خیلی رایج است و خیلی هاشون از دو همسر صاحب فرزند هستند که فرزندانشان هم انگار نه انگار که بین والدین آنها جدایی افتاده و با این مسئله خیلی راحت کنار می آیند.

بازیگران زن سینما و تلویزیون، تقریباً 95 درصد شیک پوشند، هزینه های لباس و آرایش آنها بسیار بالاست، غیر از معدودی از آن ها، بقیه اصلاً قائل به حجاب نیستند، خود را بیشتر از آن چه هستند نشان می دهند، بیش از نیمی از آنها برای رسیدن به شهرت  از هر خط قرمزی عبور می کنند. به تنها زیستن عادت دارند، دیده و شنیده شدن هم جزو لاینفک خواسته های آن هاست. البته در بین زنان بازیگر به لحاظ تقیدات مذهبی و اخلاقی سه چهار مورد استثناء هم داشتیم و هنوز هم داریم.

اما وقتی با شاعران همکلام می شویم می بینیم که آدم های با نظم و آرامی هستند. معمولاً لباس رسمی می پوشند، گاهی اصلاً حواسشون به محل حضورشان نیست. گاهی روی بعضی از موضوعات ساعت ها تمرکز می کنند. گاهی در  ماورای واژه ها سیر می کنند و بیشتر از واقعیت های زمینی، نگاهشون به آرزو ها و نایافته هایی است که بیشتر از آنکه در عالم واقع رقم بخورد، در عالم خیال می گنجد. گاهی بی آنکه بدانند و بخواهند، مفاهیمی مطابق بر حقیقت در ذهنشون شکل می گیرد که حقیقتش قابل درک است، اما برای اطمینان از سند روایی و تاریخی آن بعداً به جستجو و تحقیق  می پردازند. (منظورم از شاعران، شاعران آئینی، انقلابی، متعهد و مذهبی است)

گروه نویسندگان و اهل قلم، یک ویژگی مشترک دارند که معمولاً کم گو و بعضی وقت ها کم رو و البته خوش رو هستند. اما در سایر ویژگی ها بر سه گونه اند،

  1. گروهی که داستان نویس، افسانه سرا، وقایع نگار و تاریخ نگارند.
  2. گروهی که در فاز سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و یا در حوزۀ دین و اخلاق و روایت گری قلم می زنند.
  3. گروهی که در موضوعات علوم تجربی، فنی و علوم انسانی، دانش و آموخته های علمی خود را می نگارند.

ویژگی شاخص گروه اول این است که انگیزه دیده شدن در آنها بالا نیست، اما از اینکه مورد تکریم واقع شوند بدشان نمی آید. روحیۀ نوع دوستی در آنها قوی است و با مردم کوچه و بازار بیشتر از گروه دوم حشر و نشر دارند، لبریز از خاطرات عاطفی و فانتزی هستند، مهمانی رفتن را بیشتر از مهمانی دادن دوست دارند، از نظر مشی فکری معمولاً یا مدافع وضع موجودند و یا دگراندیش، همواره یکی دو نفر از شخصیت های ادبی و معنوی را بعنوان الگوی کاریزمای مورد علاقۀ خود می ستایند اما از بقیه چهره های مشهور خیلی تعریف و تمجید نمی کنند. از نظر هدف و آرمان خواهی دنبال ایده آل ها هستند. یعنی چیزی شبیه همان مدینۀ فاضلۀ ای که همه اسمش را شنیده ایم.

اما، گروه دوم، نوعاً اهل بحث و جدل و گفتگو هستند، معمولاً با سند و مدرک و دلیل سر و کار دارند و به دانسته ها و آموخته های خود استدلال می کنند، کمی دیر باورند، اما غیر عقلانی حرف نمی زنند، بیشتر واقع گرا هستند تا حقیقت گرا،  نسبت به استدلال منطقی و علمی و انتقاد طرف مقابل گاهی خوب انعطاف نشان می دهند و گاهی هم البته بسیار رنجیده خاطر می شوند. بسیار بسیار دوست دارند نظرات آن ها شنیده شود. در تحلیل و نظریه پردازی بیشتر بر اساس شنیده های غیر رسمی استناد می کنند. نقطه ضعف های جامعه را بیشتر از نقاط مثبت می بینند. این گروه از تحلیل گران معمولاٌ بعد از دوره هایی از  تحولات سیاسی و حوادث اجتماعی، نظراتشون پوست اندازی می کند و افکارشون گاهی تا صد درصد  عوض می شود...

با گروه سوم متأسفانه هنوز توفیق آشنایی عمیق و گفتگوی صمیمی و دوستانه نداشته ام...

و اما نتیجه و جان کلام

یک بار خدمت شش نفر از نویسنده های مشهور و نیمه مشهور بودم. یادداشت مربوط به هنرمندان را به آنها دادم و ازشون خواستم با توجه به شناختی که دارند، به نظراتم نمره بدهند. غیر از دونفر که 18 و 19 دادند، بقیه نمره ها 20 بود.

بار دیگر خدمت هفت نفر از هنرمندان (کارگردان، فیلم نامه نویس و مشاور کارگردان) بودم و نظراتم مربوط به نویسندگان و بازیگران را به آنها دادم. به آنچه راجع به نویسندگان نوشته بودم همه نمره 20 دادند. اما به شناختم از بازیگران سه نفر 18 و بقیه 17 دادند.

بار سوم، شناختم از نویسندگان و کارگردان ها و فیلم نامه نویس ها را به پنج نفر بازیگر میان سال دادم (چهار مرد و یک زن) در مورد نویسندگان همه نمرۀ 20 دادند. اما در مورد کارگردان ها و فیلم نامه نویس ها، بازیگر خانوم نمره 18 و آقایون نمره 19 دادند...

 

پ.ن: وقتی داشتم شرح این ماجرا را می نوشتم یاد مرحوم زنده یاد حسین پژمان بختیاری با شعر معروفش به نام «برزگر و شاعر و لشگری» افتادم که مطلعش این است: پیرزنی داشت سه فرخ پسر//  هریکی آراسته با صد هنر...

 

 

۷ نظر ۲۹ آذر ۰۰ ، ۲۳:۵۹
مرآت

بر غربت آل رسول غمگنانه باید گریست و آشکارا باید اشک ریخت، مظلومیت آل علی را همیشه باید فریاد زد. فاطمه سلام الله علیها و امامان مظلوم بقیع، همان قدر که در حصار آل یهود و کینۀ آل سَعود گرفتار هستند؛ به همان اندازه نیز در زندان سفاهت و جهالتِ بعضی شیعه نماهای انگلیسی محصورند. تردید ندارم که رفتارهای احمقانه و غیر مسئولانۀ آنها بیشتر از وهابی های ملعون، بر غربت شیعیانِ احساء و قطیف و مدینه و حجاز می افزاید 

 

+ شهادت جانسوز ام ابیها حضرت فاطمۀ زهرا سلام الله علیها و عصمت الله الکبری تعزیت باد

۱ نظر ۲۷ آذر ۰۰ ، ۰۰:۱۴
مرآت

 

   شهادت  ام ابیها حضرت فاطمۀ زهرا، بنت رسول الله و عصمت الله الکبری بر پیروان آل علی علیه السلام    تعریت باد

شهیده عظمای خاندان عصمت و طهارت

که هم قدر او مجهول است و هم قبر مطهرش.

خدایا برسان منتقم خون فاطمه سلام الله علیها را

 

۱ نظر ۲۶ آذر ۰۰ ، ۲۰:۳۶
مرآت

 

داشتم با خط فقر کتاب خاطره می نگاشتم.

کنار چاه آه خوابم برد...

 

 

 + خدایا، در پناه نگاه مهربانت چاه آهم را عمیق تر کن...

۲ نظر ۲۶ آذر ۰۰ ، ۱۴:۰۸
مرآت

 

خـــدایا؛

 

می خواهم خلاصه شوم، در ثنایی که دل را جلا بخشد، در صدایی که جان را صفا بخشد، در نوایی که درد را بقا بخشد...

 

می خواهم خلاصه شوم، در شعری برای خواندن، در لبخندی برای نشاندن، در جرعه ای برای نوشاندن و در شراره ای برای سوزاندن.

 

می خواهم خلاصه شوم، در نشانه ای برای جست و جو، در پیمانه ای برای شست و شو، در ذکر شبانه ای برای گفت و گو، در نهانخانه ای برای های و هو و در بهانه ای برای رسیدن به آرزو.

 

می خواهم خلاصه شوم، در ذرّه ای که بی صدا برخیزد ،در اشکی که آسان فرو ریزد، در قطره ای که با دریا در آمیزد، در شعله ای که جان را برافروزد، درشوقی که فتنه انگیزد و در ناله ای که با غم در آویزد.

 

همه مال و دل بداده، سر کیسه برگشاده    

به امید کیسۀ تو که خلاصۀ وفایی

 

  بیت از غزلیات شمس است. اما بعد از نوشتن این یادداشت پاسخی از جناب صائب شنیدم که برایم گفت:

چه داده ای به زمین، ز آسمان چه می خواهی

 خلاصۀ دو جهان در وجود کامل توست...

 

 

۱ نظر ۲۴ آذر ۰۰ ، ۲۲:۲۰
مرآت

 

به نظر من تعدّد نهادهای فرهنگی در کشور نه تنها ضروری نیست، بلکه یک مصیبت بزرگ، یک درد جانکاه، یک ساختار پرهزینه و یک بلاتکلیفی آسیب زا برای سبک زندگی ایرانی- اسلامی است.

کار فرهنگی، به دانش عمیق، برنامه ریزی دقیق، اندیشه ای رحیق، انگیزه ای وثیق و تلاشی بدون تعویق نیاز دارد و ما بر اساس یک مطالعه علمی و پژوهش میدانی به این نتیجه رسیده ایم که برای اصلاح فرهنگ عمومی، برای تبلیغ فرهنگ اصیل اسلامی و برای سر و سامان دادن به تولیدات فرهنگی متضاد و متناقض و موازی، علاوه بر آموزش همگانی، باید این رسالت مهم را با دو وظیفۀ مستقل و تفکیک شده، فقط بر عهدۀ دو نهاد مشخص محول کنیم و ما ترجیحاً دو نهاد زیر را پیشنهاد داده ایم:

  1. نهاد حوزۀ علمیه (یا سازمان تبلیغات اسلامی) بعنوان محور و متولی استخراج مفاهیم ارزشی دین مدارانه و بازسازی الگوهای اخلاقی توسط نیروهای مجرب، خوش سلیقه، کارآزموده و روزآمد با نمونه های نوین و مدل های قابل تعمبم.
  2. رسانۀ ملی یعنی صدا و سیما بعنوان محور توزیع و پخش فراورده های حوزۀ دین و اخلاق، با پشتوانۀ فضای سایبر و تجهیزات مدرن، با شیوه های جذاب و با تکنیک های اثرگذار و قابل تفهیم.

نکته:

  • در بودجۀ سال جاری، علاوه بر حقوق و اضافه کار و علاوه بر هزینه های جاری در دستگاههای فرهنگی مثل هزینۀ آب، برق، گاز، تلفن، ترابری، جلسات و تشریفات، مبلغ 10 هزار میلیارد ریال نیز فقط و فقط برای تولید محصولات فرهنگی تخصیص داده شده است. اما می بینیم که نه تنها از محصولات سازنده و خوش تکنیک فرهنگی خبری نیست، بلکه جلوه های اسفبار فرهنگی موجود، هم فریاد نهادهای متولی فرهنگ را بلند کرده و هم حساسیت افراد دغدغه مند را بر انگیخته است....
  • بودجه سازمان صدا و سیما در سال 1400 غیر از بودجه ای است که در بند قبلی به آن اشاره شد ه است.

 

+ این پست، ماحصل یک کار پژوهشی علمی و مستند 48 صفحه ای است که به صورت قصار و با مصداق قلّ و دلّ نوشته ام.

 

 

۴ نظر ۲۳ آذر ۰۰ ، ۲۱:۵۸
مرآت

 

 تکلیف شریف منتظران مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف هیچ گاه بر مَدار بهانه تراشی، ساده اندیشی و سستی و سکون رقم نمی خورد! منتظران ظهور باید افراد سلحشور، دارای شعور و آمادۀ اجرای دستور در معیت امام منصور باشند!

 

 

 + باید به این حد از ادراک برسیم که بدانیم بیکاری و بی عاری از ساحت منتظران ظهور به دور است.

 

 

پ.ن: پست قبل همچنان به قوت خود باقیست و منتظر حضور گرم شما هستم.

۲ نظر ۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۲:۳۹
مرآت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ آذر ۰۰ ، ۲۱:۴۷
مرآت

 

فردا شب یک پست رمزدار میذارم با موضوع خانواده و یک سئوال خیلی ساده در آن مطرح می کنم، هرکس مایله می تونه رمز رو درخواست کنه و به اون سئوال پاسخ بده. به هفت نفر از کسانی که به اون سئوال پاسخ صحیح بدهند با شرایط خیلی مناسب جایزه نقدی تعلق می گیره که حداقلش صدهزار تومانه (شرایط مسابقه و چگونگی جوایز رو داخل همون پست توضیح خواهم داد) فقط مهلت مسابقه سه روز بیشتر نیست و متأسفانه تمدید هم نمی شود. دیگر خود دانید.

 

پ.ن: سئوالی هم داشته باشید می تونید از همین الآن تا فردا شب بپرسید.

۲ نظر ۲۰ آذر ۰۰ ، ۲۳:۱۹
مرآت

 

یا اباصالح المهدی؛

در سپیده دمی که بی ظهور تو سیاهی می زاید، دلم مجالِ خیالی محال می خواهد.

 

 

+ اللَّهُمَّ اکْشِفْ هٰذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هٰذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ، وَ عَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ،

 

پ.ن: خواستم یک خبر در مورد پست دو شب آینده بدهم. ترسیدم متن این پست تحت الشعاع قزار بگیرد. ان شاءالله یک شنبه شب منتظر باشید.

۲ نظر ۱۹ آذر ۰۰ ، ۲۲:۱۵
مرآت

 

 

 این یادداشت، متن مقدمۀ اولین کتاب من بود که در وزارت ارشاد دولت حسن روحانی بایکوت شد و اجازه انتشارش را ندادند. 

 

آن چه می نگارم تقدیم به او که می آید و آن چه می انگارم سهم یاران او که جادۀ انتظار را با شِرشِره های تلاش و تکاپو می آرایند.

 

 

سیاهه های این دفتر، نمادی از دانش، بینش، گرایش، دلدادگی ها و دلباختگی های دیروز و امروز و فردای من است که به رسم عادت، گاهی با الفاظ دورۀ پارینه سنگی نگاشته ام، گاهی با واژه های دلتنگی و گاهی نیز با گلبانگ یکرنگی و خوش رنگی.

بخشی از نوشته های این دفتر گزاره هایی است به صورت «قلَّ و دلَّ» با خمیرمایه ای از باید ها و نبایدها، از نعمت ها و نقمت ها، از سرد و گرم زمانه، از آفات و آلام دهر، از روزهای پر ترافیک شهر، از روابط سالم و ناسالم خانواده ها، از حال و هوای چهره های مشهور و منفور، از عادت های مقبول و نامقبول، از روزمرّه هایی که حاشیه سازند و از مفاهیم زیبایی که زندگی را می سازند. از ابتلائات دردناک، از وقایع اسفناک، از مؤلفه هایی که هنجارها را رقم می زنند و از گزینه هایی که در وادی سلامت، دل به دریای غم می زنند! و خلاصه از مقوله های نرم و سخت زمانه که برای امروز و فردای ما مفید و مُعید هستند.

 

آن چه در این دفتر آمده، نگاهی آگاهانه به برخی قبایل، فضائل، رذائل، رسائل و مسائل مورد ابتلای جامعۀ انتخاب زده و سیاست زدۀ ایران است که به اقتضای شرایط روز، قلمی شده اند.

 

در لابلای سیاهه های این دفتر، گاهی به ندرت سایه روشن هایی از مطایبه و ادب و شعر و فلسفه و عرفان، نقش حضور می زنند تا سایه سار باغِ معانی و بیان را خوش تر بیارایند و بر خُلق و خوی خواننده، افشانۀ شادابی بیافشانند.

گونه های انتخابی این دفتر، غیر از چند مورد معدود، گزاره هایی هستند کوتاه و بدون پیرایه که گاهی به اقتضای حال، نهانخانۀ ذهن را تا مرز اقتراب می کاوند و گاهی نیز به تناسب مقال، زیر سایۀ اجتناب در  بستر سلب و ایجاب می آرامند.

تلاش کرده ام گزاره ها را به گونه ای بنگارم که مُجمل باشد، اما مُهمل نباشد. محنت افزا باشد، اما آفت زا نباشد. متضمن ایهام باشد، اما ابهام نداشته باشد. شبیه شیوۀ تاریخ نگاری ابن اثیر باشد، اما بی تأثیر نباشد.

در بافتار متن و ساختار جملات این دفتر، به صورت جوششی و نه کوششی! بعضی آرایه های رایج ادبی، زینت بخش کلمات شده اند که ممکن است برای بعضی خواننده های محترم، ثقیل و لکنت افزا باشد، لذا، تقاضا دارم عذر تقصیرم را پیشاپیش پذیرا باشند.

ویژگی دیگر سیاهه های این دفتر این است که گاهی با تیزی کلمات، پرده های درد را می درند و گاهی نیز، با واژه های رشک برانگیز، درد را در پرده می برند. پس به قول جناب حافظ:

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

شکر ایزد که نه در پردۀ پندار بماند.

 

 

۸ نظر ۱۷ آذر ۰۰ ، ۱۹:۴۷
مرآت

 

کاش می دانستم فرایند آموزش، یادگیری و سیر بلوغ و نبوغ و استقلال، در دنیای حیوانات چگونه و تا کجا تسهیل و تکمیل می شود؟

آیا بچۀ حیوان هم در زمینۀ تلاش و معاش و انتظار پاداش، صفر تا صد نیازش را از والدین توقع دارد و آیا همه چیز را آماده و بی دغدغه می خواهد؟!

 

پ.ن: بیت از جناب صائب.

از آن خـورند به تلخی شــراب ناب مـرا

که بی تلاش به چنگ آمده است شیشۀ من.

 

 

۲ نظر ۱۶ آذر ۰۰ ، ۲۱:۴۳
مرآت

وقتی پست های «برای همسران جوان» ، «رنگ نیاز من» و «برای همسران جوان 2»  را نوشتم، بعد از دوسه روز با نهایت ناباوری متوجه شدم که خانم لیلا خدایار به صورت آرام و بی صدا، متن های بنده را در وبلاگ خودشون به صورت عکس نوشته های زیبا (1) ،  (2) ، (3)  بازنشر داده است، اما من که اصلاً چنین  انتظاری را نداشتم. برای سپاس از زحمات ایشان، جز یک کامنت ناقابل و یک قدر دانی معمولی  در ذیل پست ها  راه دیگری نداشتم.

اما از آنجایی که این قبیل نوشته های کوتاه از طرف من بازهم  ادامه دارد و احتمالاً مورد پسند و سلیقۀ ایشان  قرار خواهد گرفت، حتم دارم که شرمندگی های بنده دنباله دار خواهد بود و چون تکرار  تشکر های بعدی به صورت پینوشت یا بعداً نوشت چندان ممدوح و مستحسن نیست و من هم نمی توانم بی تفاوت از کنار آن بگذرم، خواستم تا با این یادداشت کوتاه، مجدداً بابت کارهای قبلی خانم خدایار تشکر کنم و به جبران زحمات ایشان، پیشنهاد بدهم که وبلاگ بارقه رو دنبال بفرمایید و از یادداشت های خوب و مخصوصاً از عکس نوشته های جذاب و هنرمندانۀ آن بهره مند شوید. مزید اطلاع، عمدۀ عکس نوشته های خانم خدایار، از شعرهای سپید و نوشته های کوتاه شاعران و گویندگان صاحب نام و احادیث ائمۀ اطهار علیهم السلام است که حتماً مقبول طبع لطیف و ظریف شما قرار خواهد گرفت.

                                               

۴ نظر ۱۴ آذر ۰۰ ، ۲۰:۲۲
مرآت

 

مولای محبوب من؛ ای حجت خدا،

تو ماهی، تو مهتابی، تو از نسل گلاب و آیینه و آبی.

و من به شوق دیدن رویت، نگارخانۀ رستگاری ام را

هر روز با بوی بهار تو  دستکاری می کنم

و در آرزوی آمدنت، دفتر دل سپاری ام را

با واژهای سبز انتظار، بازنگاری می کنم.

 

 

+ تقدیم به مولای غایب از نظر، منجی عالم، مهدی آل محمد عجل الله تعالی فرجه الشریف.

 

++ اللّٰهُمَّ إِنِّی أُجَدِّدُ لَهُ فِی صَبِیحَةِ یَوْمِی هٰذَا وَ مَا عِشْتُ مِنْ أَیَّامِی عَهْداً وَ عَقْداً وَ بَیْعَةً لَهُ فِی عُنُقِی لَا أَحُولُ عَنْها وَ لَا أَزُولُ أَبَداً ... 

 

 

۴ نظر ۱۳ آذر ۰۰ ، ۲۲:۰۱
مرآت

 

اگر به من بود، با مردان جامعه ایران شبیه کرۀ شمالی رفتار می کردم. یعنی قانونی را وضع می کردم که ریشۀ نخوت و رخوت برای همیشه در کشورمون بخشکد. مثلاً فعالیتِ روزانۀ آقایون را این جور برنامه ریزی می کردم:

  • هشت ساعت کار مفید در هریک از مشاغل. 
  • چهار ساعت با خانواده بودن،
  • دو ساعت مطالعۀ هدفمند،
  • سه ساعت فعالیت اجتماعی عام المنفعه
  • یک ساعت ورزش،
  • یک ساعت وبگردی
  • پنج ساعت بقیه هم خواب و استراحت.

وقت فرایض دینی هم در دل هرکدام از فعالیت ها جای خود را داشته باشد...

 

پ.ن:

  1. یادم هست که مرحوم پدر می گفت: اگر شده برو برای کسی مجانی کار کن، اما بی کار نباش...
  2. حیف که توی این مملکت کاره ای نیستم... :(  البته همون بهتر که هیچ کاره ام :)) 

 

۱۰ نظر ۱۲ آذر ۰۰ ، ۲۲:۳۶
مرآت

 

دیروز با نویسندۀ یکی از روزنامه‌های دگراندیشِ اصلاح طلب صحبت می‌کردم که از زمان دانشجویی با هم دوست بودیم، بحت ما به جاهای باریک رسیده بود. بحث رفراندوم و نظر خواهی از مردم در بارۀ نوع حکومت مطرح شده بود. با حالتی جدی و حق به جانب و محکم استدلال می‌کرد که با توجه به شرایط کشور باید طبق قانون اساسی، رفراندوم انجام شود.

در پاسخ چهار نکته را برایش گفتم:

  1. به او گفتم که موضوع رفراندوم در اصل 59 قانون اساسی تصریح شده که به موضوعات و مسائل مهم سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی اختصاص دارد. آن هم در صورتی که قوۀ مقننه و مجریه، راهکار قانونی برای آن نداشته باشند. بنابراین، انجام رفراندوم، تغییر نظام را به هیچ وجه شامل نمی‌شود.
  2. از او پرسیدم شما چه اصراری داری که قبل از اقناع سازیِ خودت و نخبگان و مسئولان کشور، این مسئلۀ مهم و حیاتی را در بستر رسانه پیگیری کنی و از آن برای بیگانگان دستاویز بسازی؟
  3. بهش گفتم: گیرم که ضرورت رفراندوم پذیرفته شد و قرار شد به آراء عمومی مراجعه کنیم، جنابعالی که این قدر سنگ رفراندوم را به سینه می‌زنی، گزیئۀ مورد نظرت چیه؟ یعنی چه پرسشی را می خواهی از مردم به صورت آری یا نه سئوال کنی؟ حرف اصلی و سئوال اساسی‌ات را بگو.
  4. در نکتۀ آخر این سئوال را مطرح کردم که اگر شش ماه یا یک سال بعد، دوباره گروه دیگری مثل خودت پیدا شدند و بعنوان تحلیل‌گرِ معترض، خواستار انجام رفراندوم و همه پرسی جدید در بارۀ نوع حکومت شدند، شما در برابر خواستۀ آن‌ها چه پاسخی خواهی داد؟ آیا در برابر خواستۀ آنها تمکین می‌کنی؟ اگر نپذیری که مثل شرایط الآن ما خواهی بود و اگر قبول کنی معنی‌اش این است که هرسال گروه جدیدی حق دارند تا تحت تأثیر دیگران هوس رفراندم کنند و تغییر نظام را بخواهند. اونوقت در کشور چه اتفاقی خواهد افتاد و مردم جهان چه تصویر و تصوری از ایران و ایرانی در ذهنشان نقش خواهد بست؟

در برابر حرف من جواب قانع کننده‌ای نداشت. کمی هم به گیروگور کلامی افتاده بود. اما از آنجایی که حرف جناحش را باید به کرسی می‌نشاند، گفت: مگه مردم سال 57 با ما چه فرقی داشتند؟ چرا اونها اجازه داشتند که در برابر حکومت پهلوی بایستند و حکومت را تغییر بدهند و ما این اجازه را نباید داشته باشیم؟

بهش گفتم، این اجازه را کسی از شما سلب نکرده. شما هم می‌توانی معترض باشی و اعتراضت را پیگیری کنی. اما بحث این جاست که مردم سال 57 اولاً اهل مبارزه و جانفشانی بودند، زندان کشیدند، شکنجه شدند، کشته هم دادند و از همه مهمتر این که حرف حساب و منطقی هم داشتند، طرف مقابلشون هم یک جنایتکار جلاد بی رحم و ضد دین وابسته به اجنبی بود که خودش را سایۀ خدا و مردم را نوکران خود می‌دانست. اما الآن نه شما اهل مبارزه‌ای و نه حتی تحمل یک سیلی را داری، زندان و شکنجه و کشته شدن هم پیشکش! ضمن این که ما الآن یک حکومتی داریم که اولاً مردم نقش تعیین کننده‌ای در آن دارند. ثانیاً رهبری داریم که نه تنها از این نظام چیزی برای خود و خانواده‌اش نیندوخته، بلکه جانش را هم حاضر است برای مردم و کشورش فدا کند. آیا شاهان پهلوی این گونه بودند؟ و خیلی چیزهای دیگر را بهش گفتم و او هم در سکوت کامل حرف‌های منو گوش کرد. اما با این همه زیر بار حرف من نرفت و گفت الآن چهل سال از آن زمان گذشته، مردم اون دوره از کار افتاده شدند، رفتند، مردند، شرایط مردم و نیاز مردم تغییر کرده و دنبال نوگرایی هستند و خیلی چیزهای دیگر.

حرفش که تمام شد بهش گفتم باشه، اولاً این نابسامانی های اداری، اقتصادی و اجتماعی که الآن می‌بینی، معلول انتخاب های نادرست من و شماست. مع‌الوصف حرف شما قبول، منم با شما موافقم که حکومت جدیدی را روی کار بیاوریم.... بهش گفتم اما مردم سال 57 در برابر حکومت خودکامۀ سلطنت موروثی و وابسته به مستشاران آمریکایی، با یک شعار نابِ برخاسته از یک مکتب و ایدئولوژی الهی به میدان آمدند و فریاد زدند: «نهضت ما حسینیه، رهبر ما خمینیه» و گفتند: استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی... الان من و شما در برابر حکومت جمهوری اسلامی چه شعار مقبولی داریم که بخواهیم مطرح کنیم؟

اگر جنابعالی شعار خوب‌تر، هدف بهتر و حکومت مقبول‌تر و رهبری بیدارتر و شجاع‌تر سراغ داری و مطمئن هستی که راه را درست طی می‌کنی، بسیار خوب، شما بیفت جلو، بنده هم پشت سرت تا آخر می‌ایستم. اما اگر حکومتی بهتر و هدفی ایده آل‌تر از این نداری، سکوت بهترین گزینه است برای زندگی شما. باید درست بیندیشی و عالمانه‌تر و منصفانه‌تر به مسائل نگاه کنی و به جای این حرف‌ها به دنبال خدمت به مردم و پاسدار حرمت شهیدانی باشی که خون پاکشان را پای درخت این انقلاب ریختند و من و شما را مدیون و مرهون خود ساختند... با این حرف، اشک در چشم هایش جمع شد و بلند شد با رعایت شرایط کرونایی منو بغل کرد و گفت حرفات به دلم نشست...

شب به من زنگ زد و گفت از فردا دنبال کار جدید می‌رود تا از اون روزنامه و اهالی‌اش کناره بگیرد... منم او را به یکی از آشنایانم در یک مؤسسۀ مطالعاتی معرفی کردم و خواستم که چند صباحی کمکش کنند تا بتونه کار جدید پیدا کنه.

 

پ.ن: این ماجرا را با اجازه ایشان نگارش و منتشر کردم.

 

 

۱۳ نظر ۱۱ آذر ۰۰ ، ۲۲:۰۷
مرآت

 

باید عادت خوبِ کم خوردن و کم خوابیدن را همچنان ادامه دهم و نهال باورم را بارور کنم تا فرصت بیداری را دریابد و بداند که وقت برای خفتن و برنخاستن بسیار است.

 

پ.ن: 

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست، صبوری کدام و خواب کجا..؟

۶ نظر ۱۰ آذر ۰۰ ، ۲۱:۲۶
مرآت

 

با خرید از فروشگاه های سپه، اتکا، جانبازان، فرهنگیان و بعضی تعاونی ها مشکلی ندارم. اما خرید از فروشگاه های زنجیره ای رفاه، کورش، شهروند، جامبو، هایپرمی و امثال این ها رو اصلاً نمی پسندم. دلیلش این است که اولاً از محیط این فروشگاه ها خوشم نمیاد. دوم این که با خانم های صندوق دارش ناسازگارم. سوم اینکه در این فروشگاه ها از خانم ها بعنوان کارگر برای چیدمان کالا و به قول خودشون شارژکردن قفسه ها استفاده می کنند. چهارم این که قیمت اجناس این فروشگاه ها فیکسه و نه فقط قابل چونه زدن نیست که از سایر مغازه ها گرون تر هم می فروشند. حتی تخفیف هایی هم که اعلام می کنند، الکی و دروغه و قرعه کشی های آنها هم فریبکارانه و شبهه ناک است... آخرین نکته هم این که اطلاع دارم این فروشگاه ها متعلق به گروه ها و جریان های فکری خاصی هست که بازار را در انحصار خود گرفته و آرام آرام نظام سرمایه داری را در کشور شکل می دهند.

بعلاوه این که این فروشگاه ها می توانند با همکاری شرکت های تولیدی و شرکت های توزیع و پخش، در مواقعی کشور را دچار مشکل یا بحران کنند.. کما اینکه در ماه های اول کرونا و بعد هم در بازه های زمانی دیگر، همین فروشگاه های زنجیره ای بودند که  کمبود های مصنوعی ایجاد کردند و باعث افزایش قیمت ها شدند. خب به همین خاطر، من ترجیح می دهم لبنیات و خواروبار و تنقلات و گوشت و مرغ و نیازهای روزانه رو حتی المقدور از مغازه ها، بقالی ها و سوپر مارکت های تزدیک خونه بخرم که هم کار و کاسبی این طفلکی ها تعطیل نشه و هم خدای نکرده برای اجاره سر ماه مغازه شون درمونده نشوند. تازه این جوری انس و الفت مشتری ها با مغازه های محل عمیق تر و رفاقت محلی بین آنها مستحکم تر هم میشه.

 

نتیجه: هوای مغازه های محل خودتون را داشته باشید. و فقط هم از یک مغازه خرید نکنید. گاهی به تناوب از چند مغازه خرید بفرمایید..

 

 

۵ نظر ۰۹ آذر ۰۰ ، ۲۲:۰۸
مرآت

 

در حوالی خونۀ ما مغازۀ کوچکی هست با تخصص تعمیرات انواع  وسایل برقی، مثل اطو، آبمیوه گیری جارو برقی از نوع خانگی، صنعتی، مرکزی و با هر مارک و مدل و برندی که در کشور وجود داشته باشد. استادکار این مغازه چند ویژگی بسیار خوب دارد.

  1. کار تعمیرات و سایرحدمات مربوطه را شخصاً انجام می دهد.
  2. کارش انصافاً تمیز، حرفه ای و درجۀ یک است.
  3. وسیلۀ مورد تعمیر را همان موقع مقابل مشتری معاینه و نقص و ایرادش را برای او توضیح می دهد و قابل تعمیر بودن یا نبودن را هم برایش مشخص می کند.
  4. اگر وسیلۀ خراب شده به قطعه ای نیاز داشته باشد، قطعه های موجود در مغازه اش را به مشتری نشان می دهد و مزیت و ضعف هر کدام از قطعه ها را به او می گوید. اگر هم قطعه خوب تری در بازار باشد که او نداشته باشد به مشتری می گوید تا اگر مایل بود، خودش برود اون قطعه را بخرد.
  5. اگر تعمیر وسیله یا تعویض قطعۀ آن، برای مشتری مقرون به صرفه نباشد، به او توصیه می کند که از تعمیر آن صرف نظر کند. چون به هزینه کردنش نمی ارزد.
  6. نرخ قطعه ها و دستمزد کارش بسیار منصفانه و رضایت بخش است.
  7. از همه مهم تر این که کار مشتری را با تمام توضیحاتی که دادم، همان موقع و در حضور مشتری انجام می دهد و نمی پذیرد که وسیله مورد تعمیر در غیاب مشتری حتی برای چند دقیقه در مغازه اش بماند. یعنی مشتری الزاماً باید همان جا بایستد تا فرایند تعمیر یا تعویض قطعه را ببیند و همان وقت هم کار را تحویل بگیرد و ببرد.
  8. و نکتۀ آخر این که داغی قطعۀ تعویض شده را به مشتری بر می گرداند حتی اگر مشتری نخواسته باشد...

 

+ باور کنید که در شهر بی در و پیکر تهران ما، هنوز هم آدم های خوب بسیارند، اگرچه گاهی ناشناخته اند و خیلی وقت ها هم به چشم نمی آیند.

 

پ.ن: خواستم از صاحب مغازه و از تابلو و نوشته های داخل مغازه اش عکس و فیلم بگیرم. اما رضایت نداد.

 

۹ نظر ۰۷ آذر ۰۰ ، ۲۱:۰۴
مرآت