از وقتی ماجرای مادر شهید محمد بابایی را شنیدم، حسی از غرور همراه با شرمندگی و حسرت رهایم نمی کند. غرور از اینکه پیرو آئینی هستم که وقتی اصول و ارزش هایش بر دل کسی می نشیند، دیگر نه مرز می شناسد، نه جغرافیا، نه سرزمین، نه قوم، نه قبیله، نه زبان، نه فرهنگ و نه خمیرمایه ای از دین واره های شینتو و بودا.
اما شرمندگی من از این است که می بینم کونیکو یامامورای ژاپنی تبار، از نسل خانوادۀ بودایی در جوانی به مذهب شیعه علاقمند می شود، به ایران می آید، به پیروی از امام انقلاب، برای استقلال و آزادی کشور شیعه مبارزه می کند، برای ایجاد حکومت شیعی در جهان، جان و جوانی اش را به خطر می اندازد، در آماده سازی زمینه های ظهور، این همه نقش حضور می زند، این همه کار می کند، دل می سوزاند، با مشکلات جنگ و جهاد می سازد، استقامت می ورزد، شهید می دهد، مهریه اش را به جبهه ها می بخشد و در عرصه های مختلف فرهنگ ایرانی سنگ تمام می گذارد؛ اما منِ بچه شیعۀ جَدّ اندر جَدّ شیعه، با کلی ادعا و جانماز آب کشیدن، هنوز به اندازۀ یک صدهزارم این مادر ژاپنی تبار نتوانستم اثر وجودی داشته باشم! واقعاً چرا؟ چرا او این قدر وارسته بود و من این همه گرفتار و دل بسته؟ چرا من لبریز از تظاهر و ادعا هستم و او صاحب کارنامه ای پر از خدمات بی ریا؟ چرا او لذت مشقت در راه هدف را می فهمد، اما من یک شب گرسنگی در راه آرمانم را بر نمی تابم؟
باور کنید از آن شب که خبر درگذشت سبا بانوی مهاجر را شنیدم، دارم از غصه می میرم. دارم از خجالت و شرمندگی آب می شوم. دارم دائم خود را ملامت می کنم و سرکوفت می زنم که چرا من این قدر عقب مانده ام، چرا این قدر زمین گیرم، چرا این قدر بی خاصیتم، چرا این قدر رنگ عوض می کنم و چرا این قدر زرق و برق دنیا کورم کرده و چرا هنوز زنده ام و تا کی قرار است نفس بکشم و در قفس تن محبوس باشم؟؟؟
کاش می شد تا صبح از خوبی هایش بنویسم و از خدماتش بگویم. کاش می شد تا صبح برای از دست دادنش اشک بریزم و در وصفش قصه ها بسرایم، دلم می خواهد دوباره محمد شهیدش را زیارت کنم و بر مزارش اشک بریزم
با این حال خوش حالم که اگر من بی حال و بی رمق، عُرضۀ خدمت به آئین تشیع را ندارم و گفتار و رفتارم برازندۀ زندگی مهدوی نیست؛ اقلاً کسانی همچون او هستند که بی هیچ تمنایی و بی هیچ تمایزی، در کویر دل های رمیدۀ ما بذر امید و نوید می افشانند و عصر دشوار انتظار را با عطر اخلاصشان رنگ و بویی تازه می بخشند.
حضور امروز من در تشییع جنازه این مادر نازنین، قبل از آنکه سودی به سمت او روانه کند، جودی از وجود او به فریاد من شتافت تا شاید از لاک فردیت خود به درآیم و در سایه سار زندگی نیاسایم... ان شاءالله روحش از جام محبت بانوی دوعالم سیرآب باشد.