از لندن تماس گرفته بود.
با اضطراب و دستپاچگی پرسید: کجا هستین؟
گفتم: خونهمون هستیم.
گفت: حالتون خوبه؟
- آره خوبیم. شما چطورید خوبید!
- آره من خوبم. زنگ زدم ببینم کجایید؟
- ما دیروز رفته بودیم قم برای چهلم خواهرم، الآن هم نیمساعتی است که رسیدیم خونه.
پرسید: درسته که میگن نظام سقوط کرده؟
گفتم: کدوم نظام؟
گفت: کشور رو میگم...
گفتم ما که سالمیم، کشور هم سرجاشه، آقا هم امروز با مردم قم دیدار داشت. الآن هم شبکه 2 داره حاشیههای برنامه دیدار را نشون میده.
- واقعاً راست میگی؟
- آره ولاع.
بهش گفتم: حالا برای چی اینا رو میپرسی، مگه چیزی شده؟
دوباره پرسید: واقعاً اتفاقی نیفتاده؟ آقا سالمه، خودتون سالمید؟
گفتم عزیز من، باور کن ما همه سالمیم، داریم زندگی میکنیم. حالا میگی چی شده یا نه؟
گفت: اینجا شایع شده که کردستان، ایلام، اصفهان، خراسان، قزوین و گیلان همه آزاد شدند و سلطنت طلبها دارند سقوط رژیم ایران رو تبریک میگن. میگن رضا پهلوی هم قراره فردا سلطنت را اعلام کنه و مردم جشن بگیرند!!
- نه عزیزم! اصلاً اینجور نیست!
- پس قصه چیه؟
بهش گفتم: یک سری داعشی و تروریست با یکسری آدمهای وطنفروش اینستا زده، ریخته بودند خیابون، کلی آمبولانس و مغازه و اتوبوس و بانک رو آتیش زدند، عدهای مردم عادی و مأمورین را کشتند، بعدهم همهشون زمینگیر و غافلگیر و دستگیر شدند!...
کمی آرام شد، اما قانع نشد...
بهقول خودش، دلش طاقت نیاورد، همان شب با سه نفر دیگه (دایی، پسردایی و یک دوست) تماس گرفت تا مطمئن بشه که نظام سر جاشه...
وطن بسوزد و من در خروش نباشم؟
خدا کند بمیرم و وطنفروش نباشم.