کلی با من حرف زد، دلیل برایم آورد، تاریخ خودساخته برایم خواند، از ناتوانی حکومت ایران گفت و از ناکارآمدی نظام آخوندی!
با ذوق و شوق تمام از آیندۀ درخشان ایران برایم گفت و از باران دلارهایی که قرار است بعد از سقوط نظام جمهوری اسلامی از آسمان ایران برای مردم بیارد!
از پایان فقر و تنگدستی مردم گفت و از فضای گل وبلبلی که قرار است تا پایان همین هفته برکشور حاکم شود...!
خلاصه آنقدر گفت و گفت که داشتم بههوس میافتادم حرفش را بپذیرم و تسلیمش شوم. اصلاً چیزی نمونده بود که درخت باورپذیریام گل کند و در یک چرخش بزرگ تاریخی، از جمهوری اسلامی فاصله بگیرم و به جرگه یاران پیرکودک سلطنت بپیوندم!!
خلاصه همه شرایط فراهم بود برای یک تحول بزرگ سیاسی و اعتقادی در زندگی مرآت. چندنفری هم ایستاده بودند تا از لحظات بیعت ما فیلم و عکس فراوان بگیرند و در کسری از ثانیه به کل جهان مخابره کنند.
عدهای هم انتظار میکشیدند تا این تحول بزرگ را به جشن و پایکوبی برقصند و سیل تبریکاتشان را تقدیم حضورم بفرمایند و همه چیز به خیر و خوشی به پایان برسد! اما در دقیقه 90 بود که سکوت را شکستم و به جناب توهمی گفتم: من زندگی مرفه را دوست دارم، دست آسایش و آرامش را میبوسم، از گرانی بیزارم، از دولتهای ناکارآمد هم خسته شدم. از مماشات قوه قضائیه با مفسدان اقتصادی به شدت ناراحتم، از رونق اقتصادی استقبال میکنم و برآستان هر نسیمی که از بوستان آزادی بوَزد، بوسه میزنم، اما...
اما چی؟
اما به دستنشاندههای اسرائیل و آمریکا دست بیعت نمیدهم و پای سفرۀ خودفروختگان وطن فروش زانو نمیزنم!
آقای توهمی! این مردک ربع پهلوی که حتی یک صفحه متن فارسی را نمیتواند بدون غلط بخواند و نمیتواند حتی یک ربع ساعت بدون حمایت سرویسهای بیگانه وجود داشته باشد، برای من به اندازه یک پشه هم نمیارزد
نه عزیزم، وقتی این مردک بیعرضه و بیخاصیت درب یک بطری آب را نمیتواند باز کند، شرمآور است برای آدمی مثل من که سنگ حمایتش را به سینه بزنم!
آقای متوهم! همراهی با غارتگران و آدمکشان بیرحم راسته کار ما نیست. شما که برای رسیدن به حکومت این همه ویرانی و قتل و غارت و جنایت و وحشیگری را مرتکب میشوید، بعد از رسیدن به قدرت معلومه چه بلایی سر این ملت خواهید آورد!
برو این دام بر مرغ دگر نه
که عنقا را بلند است آشیانه.